تبليغاتX
gloom


gloom

هموطنان عزیز توجه کنند هرشبی که فرداش تعطیل بود شب جمعه نیست......ستاد اصلاح الگوی مصرف

یه شب خانم خونه اصلآ به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح برمیگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه ی یکی از دوستای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهرش برمیداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!

یه شب آقای خونه اصلآ بر نمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه ی یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه برمیداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستاهی شوهرش زنگ میزنه . ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده !! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه ی اونا پیش اوناست!!

نتیجه ی اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط کیا| |

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....

نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط کیا| |

ساده بگویم دلتنگم و خسته .

ساعت هاست می نویسم و می نویسم و در فاصلۀ هر کلمه ،
هزار حرف ناگفته می ماند . . . پس سطری دیگر آغاز می کنم تا ناگفته ها
با سیل واژه ها جاری شود ! اما بی فایده است . . .
باز در هر فاصله گوشه ای از دلم زیر خاک می ماند ،
و باز سطری دیگر . . . و باز . . .
ساده بگویم از شما دلم گرفته است . . .
مگر می توان عطر یاس را انکار کرد ، وقتی ظلمت بر باغ سایه افکنده ؟
یا فانوس های شوخ ستاره را ، وقتی که تار و پود مه پیراهن آسمان شده ؟
یا ترنم و لطافت باران را ، وقتی که خورشید بی دریغ می تابد ؟
پس بگویید چرا وجودم را ، وقتی نمی آیم . . .
عشقم را ، وقتی نمی گویم . . .
دلتنگیم را ، وقتی نمی نویسم . . .
غصه ام را ، وقتی فریاد نمی کنم . . .
و تنهایی ام را ، وقتی آواز نمی کنم . . . انکار می کنید ؟!!
ساده بگویم ؛
باید اشک ریخت ،
باید گفت ،
باید آمد ،
باید نوشت ،
باید فریاد زد ،
باید چون آوار ریخت !
ورنه هیــچ قلبی ،
نه عاشقی را باور می کند و نه دلتنگی و تنهایی را !
می دانم مــــرا انکار می کنید . . . !

امشب دیگر بی تو بودن برایم سخت است ،
دیگر واژۀ صبر برایم بی معنی گشته است ،
خستــــه ام . . . !
شکسته ام . . . !
غمـــــگینم . . . !
ســـوخته ام . . . !
بی کــــسم . . . !
تنهـــــــایم . . . !
چیزی از من جز یک قلب شکسته و تکیده ، جز یک دل پر خون نمانده .
مثل یک آهوی در چنگال صیاد ؛
کمکم کن !
آری به دادم برس ، دستم را بگیر .
سخن از تردید گفتن کمرم را می شکند . می فهمی من نیازمند چشمان مهربان تو هستم .
ببین ! ببین چشمانم را که با یک دنیا غم با تو سخنها دارد !
سخن از تردید می گویی ؟!
کلمه ای از تردید کمرم را خواهد شکست . . . ! نابودم خواهد کرد . . . !
ببین ! ببین دل شکسته ام را . . . !
ببین تن رنحورم را . . . !
ببین اشکهایم را . . . !
ببیـن . . ؛
آری امیدم ببخش ، فقط دستم را بگیر ،
لحظه ای بی تو بودن ،
لحظه ای تنها بودن برای من همان نبودن است ،
نبودن !
بودن یا نبودنِ من ، کدامیک ؟!
من غریبم . . . مــــرا در یـاب !

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط کیا| |

 

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن, پسری را از

 

 خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر

 

 با عصبانیت گفت: چرا این وقته شب مرا

 

 از خواب بیدار کردی؟مادر گفت: 

 

 ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو

 

 مرا ازخواب بیدار کردی! فقط خواستم

 

بگویم:تولدت مبارک . پسر از اینکه دل مادرش

 

 را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح که

 

سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد

 

مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته

 

 یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط کیا| |

                             


 

رندي را گفتند . درد بي درمان چيست


 

گفت . غم عشق


 

پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود


 

گفت . در فراق يار


 

گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند


 

گفت . با آه جگر سوز


 

پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر


 

گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند


 

گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست


 

گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد


 

پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن


 

گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد


 

گفتند . چگونه


 

گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..


 

اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات


 

پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند


 

گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند


 

گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد


 

گفت .


 

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه


 

که زيارتگه رندان جهان خواهد شد
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط کیا| |

توبه می کنم و قول می دهم

دیگر کسی را دوست نداشته باشم

حتی به قیمت سنگ شدن

توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم

حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود

چشمانم را می بندم

توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود

حتی چند لحظه (!) قول می دهم

نام كسي را بر زبان نمی آورم

لبهایم را می بندم

توبه می کنم دیگرعاشق نشوم

قلبم را دور می اندازم

برای همیشه

و به کویر تنهایی سلام می کنم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط کیا| |

:.

قابل توجه بانوان مکرمه و محترمه ... ببینید چی بودید چـــــی شدید ؟ ... حالا هی بازم واسه ما آقایون یا بهتر بگم  ( ماه پروردگان آسمان روحناک زندگی ) .. شاخ بازی در بیارید ....

...

چند سال بعد از کودتای زنده به گور کردن بعضیا ...

مرد: دختره‌ي خير نديده، من تا نکشمت راحت نمي‌شم. اصلا نکشمت خودم کشته مي‌شم!

زن: آقا حالا يه غلطي کرد، شما بگذر، نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده!

مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي‌خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي‌شه بايد بکشمش!

(بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي‌شه و دختر گناهکارشو مي‌بخشه)

---

نيم قرن بعد، سال 1280

مرد: واسه من مي‌خواي بري درس بخوني؟ مي‌کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مردي ديگه جرات نمي‌کني از اين حرفا بزني. تو غلط کردي. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا چي؟

زن: آقا، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي‌گيره‌ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي‌خوره. قول ميده!

مرد (با نعره حمله مي‌کنه طرف دخترش): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي‌شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدون درد مي‌کشمت!

(بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي‌شه و دختر گناهکارشو مي‌بخشه)

---

يك قرن بعد از اولين رويداد، سال1330

مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي‌خواي بري دانشرا؟ مي‌خواي سر منو زير ننگ کني؟ فاسد شدي برا من؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي‌کنم!

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي‌کنين!

مرد: چي مي گي ززززززن؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي‌تونم جلوي اين فسادو بگيرم. يه دانشرايي نشونت بدم که خودت کيف کني!

(بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي‌شه و دختر گناهکارشو مي بخشه)

---

همين چند سال پيش، سال1380

مرد: کجا؟ مي‌خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي‌پوشيشون مث جليقه نجات، پستي بلندي پيدا مي‌کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي‌کشمت. من، تو رو، مي‌کشم!

زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).

مرد: من اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين‌تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه، نه، نمي‌خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره!

---

چند سال بعد، سال1400

دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه‌ي ...؟ دارم بهت مي‌گم، ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي‌خوام. مي‌خواي بري بيرون پياده برو!

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي‌پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي‌شه، اوه مامي، باباتم قول مي‌ده ديگه از اين حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي‌شه و باباي گناهکارشو مي‌بخشه)

...

و اين داستان همچنان ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 8:8 قبل از ظهر توسط کیا| |

نازنین جوووووووووون  تولدت مبارک  

      

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط کیا| |

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید - در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید - کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید - که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان - چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا - بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید - چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگ است - هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط کیا| |

پرنده بر شانه های انسان نشست انسان با تعجب به او نگاه کرد و گفت:من درخت نیستم تو نمیتوانی روی شانه من آشیانه بسازی.پرنده گفت من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم اما گاهی اوقات ادمها را با پرنده ها اشتباه میگیرم!انسان خندید به نظرش خنده دارترین اشتباه بود
پرنده گفت:راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید
پرنده گفت نمیدانی توی آسمان جای تو خالیست انسان دیگر نخندید انگار ته خاطراتش چیزی به یاد آورد چیزی که نمی دانست چیست شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی
پرنده گفت غیر از تو پرنده های دیگری را میشناسم که پر زدن از یادشان رفته درست است که پرواز برای پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش میشود
پرنده این را گفت و پر زد انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ آسمان بود چیزی شبیه به دلتنگی در دلش موج میزد
آن وقت خدا دست بر شانه های کوچک انسان نهاد و گفت:یادت می آید تو را با دو بال و دو پا افریدم زمین و آسمان هر دوبرای تو بود اما تو آسمان را ندیدی راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد آن وقت رو به خدا کرد و گریست
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط کیا| |

براي كسي كه هيچ ندارد، قرض هم يك نوع دزدي است

ژان ژاك روسو


يار اگر نادان باشد، تنهايي خوش تر است

گوتاما بودا


انديشه هاي بزرگ است كه مايه بزرگي است نه كارهاي بزرگ

رابرت برونينگ

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط کیا| |

چقدر سخته که توام تنها باشي و دم بر نياري و چقدر سخت تر ميشه وقتي کسي که يه روزي دوسش داشتي فکر کنه که اونو تنها گذاشتي تا خودت از تنهايي در بياي،در حاليکه تو از همه و هميشه تنهاتري...
چقدر سخته که درحاليکه هيچکس نيست دستت رو بگيره کسي که يه روزي دوسش داشتي فکر کنه کنارش گذاشتي به خاطر يه عشق ديگه...
چقدر سخته کسي که يه روزي خيلي قبولش داشتي،براي چنين قضيه اي هنوز دنبال مقصر ميگرده و مثل مشاجره هاي کودکانه گناه رو بر گردن کس ديگه ميندازه،حال اينکه نميدونه يکي اين همه مدت باهاش بود تا به يه جايي برسن ،اما اينقدر در انتظار شنيدن صدا يا ديدن محبوبش سوخت که ديگه ازش چيزي باقي نموند و ترجيح داد پيکر سوخته ي خودش رو تنها براي خودش نگه داره....
چقدر سخته کسي که رو حرفاش اينقدر حساب باز کرده بودي ، بالاخره وقتي داري غزل خداحافظي رو مي خوني و خودتو آماده کردي که بايه بغض دردناک براي آخرين بار صداي کسي که يه روزي دوسش داشتي رو بشنوي،بياد حرفي رو بزنه که دو سال منتظرش بودي....حرفي که اين انتظار هارو تموم کنه.....چقدر سخته که اون نميدونه بعضي وقت ها خيلي زودتر از اون چيزي که آدم فکرشو بکنه دير ميشه.........
چقدر سخته که گل آرزوهات پرپر بشه ،بعد تو بحبوحه ي اشک ريختن واسه گل پرپرت يکي بياد باغچه ي نو رو بهت تبريک بگه.....  
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط کیا| |

چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت

بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع

گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا

هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي

خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که

شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

 شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي

به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رعبتي ندارم که

بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام

شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد.

وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من

عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون

مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند،

آها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود

محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي

درنگ خاموش شد . کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه

شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي

خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر

نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباشد، تا

وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع

هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان

کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها 

را روشن کرد.

بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد

هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود

حفظ کنيم .

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط کیا| |

خبرت هست ؟ که از خويش خبر نيست مرا

 

گذرى   کن  که  زغم  راه  گذر  نيست  مرا
 
گر   سرم  در سر سو دات رود نيست عجب
سرسواى    تو   دارم   غم   سرنيست  مرا
 
بي   رخت  اشک  همى بارم و گل مي کارم

 

 

غير  ازين  کار  کنون  کار  دگر نيست مرا

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط کیا| |

عشق

مرا جرات نگريستن به چشمانت نيست
چشمان تو مرا افسون ميكند
-افسوني افسانه اي-
نميدانم در برق نگاهت چيست
كه اينگونه مرا مسخ ميكند
-چه عاشقانه مرا مسخ ميكني!
كاش ميدانستم در تبسم تو چيست
كه غمناك ترين دل دنيا را اينگونه شاد ميكند
-چه مهربانانه تبسم ميكني!
دستان تو مرا بال پرواز است
و من كبوتري عاشق,مشتاق به پرواز
در صحن قلب تو
-چه صادقانه عاشقت شدم

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط کیا| |

گريستم  ... گريستم

تمام شب را گريستم

و قطره هاي اشكم در آسمان تاريك و بي ستاره ام ستاره شد .

آنقدر گريستم هر شب ز دوري ات ،

تا سرانجام شبي پر ستاره داشتم  ؛

اما  افسوس هنوز هم تو را نداشتم !

و باز گريستم ... گريستم

تمام شب را گريستم

تا ماهي براي آسمان پر ستاره ام مگر بيابم !

تمام شب را گريستم ....

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط کیا| |

عشق پر پرواز است که پرندگان  دارند

  

عشق دل خونین است که عاشقان دارند

 

  عشق همان سراب است که صحرا دارد

 

  نکه صحرا بلکه دنیا دارد

  

 عشق یافتنی نیست>عشق داشتنی نیست

 

  عشق خیالی نیست

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط کیا| |

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط کیا| |

***کیا***

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط کیا| |

برای اونایی که امسال یعنی ۶۵ -۸۶ میرن سوم راهنمایی یه چیزی بگم(مخصوصا" اونایی که تو مدرسه ی نمونه دولتی و تیزهوشان درس میخونن) :

این سال رو خوب درس بخونین هرچی هست من کمی از شما با تجربه ترم این سال رو از اول برین دنبال تست و اینجور کارا اگه میتونین از همین تابستون شروع کنین به تست زدن و کلاس رفتن. فکر نکنین ۲-۳ ماه مونده میتونین همه چی رو بخونین بازی و سرگرمی همیشه باهاتون هست من خودم هم ۲ ماه مونده افتادم به فکر درس شما این کارو نکنین من الان بدجوری پشیمون شدم که چرا از تابستون شروع نکردم درس بخونم حالا میدونم که شما قبول نمیکنین حرف منو چون خودم هم این حرفو از یکی تو مدرسه شنیدم ولی گوش ندادم من  گفتن این حرف رو برای خودم وظیفه میدونم حالا شما گوش میدین یا نمیدین دیگه اون به من مربوط نمیشه

 ولی ای کاش این حرف منو قبول کنین و برین دنبال درس و مشق اینو برای خودتون گفتم

***کیا***    good luck!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط کیا| |

سلام من کیا( نویسنده ی این وبلاگ و دوست نازنین)  اگه  به وبلاگ من  هم سر بزنید ممنون میشم(نظر هم یادتون نره)  اینم آیدیم dvaj_dvaj 

(نوشته شده توسط کیا) نمیدونم چرا این وبلاگ گروهی اینجوری شده من هرچی مینیویسم میشه به اسم نازنین میشه

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط کیا| |


Design By : Night Skin