هموطنان عزیز توجه کنند هرشبی که فرداش تعطیل بود شب جمعه نیست......ستاد اصلاح الگوی مصرف
به نام خدا خيلي وقته وبلاگو آپ نكردم .آخه هم سرم شلوغ بود( آخه 14هم و 15هم شهريور عروسي عموم بود.) راستي يه خبر ديگه واقعا" مي خوام از مهر نماز بخونم البته نه به خاطر كسي يا چيزي فقط واسه خودم و خدا! من از بچگي يه جورايي تنها بودم(شايد اين تنهايي يه جورايي بيشتر منو به خدا نزديك كرد.) چون خواهر و برادر نداشتم بيشتر با عروسك اسباب بازيام مخصوصا" خونه سازيم سرگرم مي شدم و البته كتاب كه از بچگي عاشقش بودم قبل از دبستان و سالاي اول دبستان به مامان بيچارم گير مي دادم كه واسم ساعت ها بشينه كتاب بخونه البته خودش اين طوري عادتم داده بود. بچه كه بودم كلــــــــــــــــــــي كتاب داستان داشتم ! از بحث دور شدم !داشتم مي گفتم:من خيلي با اين اسباب بازياي خونه سازي بازي مي كردم . توش آدم مي ذاشتم فكر مي كردم من خداشونم من آفريده بودمشون فكر مي كردم اونام از وجود خالقشون كه من باشم خبر ندارن . تو دلم بهشون مي خنديدم . خدام همين طوريه ديگه تو رمان فلسفيه راز فال ورق خوندم كه " خداوند در عرش اعلا نشسته و به مردي كه به او توجه ندارد مي خندد ." جالبه ! نه ؟ به نظر من نمي شه گفت كه نماز از فلان سال بر آدما واجب مي شه .به نظر من هر آدمي يه وقتي احساس نياز مي كنه همون وقته كه بايد نماز بخونه! امشب رفته بودم روي پشت بوم داشتم به آسمون نگاه مي كردم من احساس مي كنم اونجا خدا بهم نزديك تره امشب آسمون صاف بود كلــــــــــــي ستاره تو آسمون بود .اون قدر كه نمي شد شمردشون! همه جا ستاره بود ! گردنم درد گرفته بود اون قدر زل زده بودم به آسمون! من عاشق اينم كه برم و ستاره ها رو نگاه كنم .داشتم فكر مي كردم دنيا چــــــــــــــــــه قدر بزرگه! من يه جاي كوچيك از اين دنيام ! حضرت علي ميگه خدا 40 تا جهان مثه جهان ما آفريده و اداره مي كنه و هيچ يك از موجودات توي اونا از هم خبر ندارن! جالبه نه؟ خوب بي خيال ! من الان دارم آهنگ مي خواستمت رو گوش مي دم آهنگ غمگينيه اما باحاله! واستون مينويسمش: مي خواستمت تو رو - تنهام گذاشتي- براي اشكام وقتي نذاشتي- دلتو فروختــــــي به يه كس ديگه – ولي نگاهت ايـــــــــنو نمي گه- مي خواستمت مي خواستمت مي خواستمت ولي تو نموندي ولي نموندي- عشقم بودي عشقم بودي عشقم بودي ولي تو نموندي دلمو سوزوندي-بايد بميرم اين روزو نبينم –همون بهتر كه بي تو بميرم – چشماي نازت صداي سازت – چه قده خوبه صداي آوازت-مريمه نازم –توي خيابون يا توي ايوون – هر جا ميشينم تو رو مي بينم- ميگم كه ايكاش پيشت مي موندم – دستم تو دستت واست مي خوندم - مي خواستمت مي خواستمت مي خواستمت ولي تو نموندي ولي نموندي- عشقم بودي عشقم بودي عشقم بودي ولي تو نموندي دلمو سوزوندي دستمو خوندي پيشم نموندي - بدون دلم رو بد جور سوزوندي- ميخوام بخوابم تا لحظه ي ديدار - تا با صداي نازت بشم بيدار – با بي كسي هات من بودم كه ساختم – دل بهت سپردم سر به زير انداختم – اين قمار عشقــــــــــــــــــو من نشناختم – ساده بودمو زندگيمو باختم- مي خواستمت مي خواستمت مي خواستمت ولي تو نموندي ولي نموندي- عشقم بودي عشقم بودي عشقم بودي ولي تو نموندي دلمو سوزوندي- مي خواستمت مي خواستمت مي خواستمت ولي تو نموندي ولي نموندي ... چطور بـــــــــود؟؟؟؟؟؟ ولادت یگانه منجی عالم بشریت را تبریک می گویم و ظهورش را از خداوند خواستارم این آزمایش ها، که جزئیات آن در نشریه "ساینس" چاپ شده، توضیحی علمی برای پدیده ای که از هر 10 نفر یک نفر تجربه می کند ارائه می کند دو تیم از دانشمندان با استفاده از عینک های واقعیت مجازی، مغز را دچار این توهم کردند که تن در جای دیگری قرار دارد این توهم تصویری، توام با این احساس که بدن واقعی آنها لمس می شود، داوطلبان را دچار این تصور کرد که از جسم فیزیکی خود فاصله گرفته اند محققان می گویند یافته های آنها می تواند دارای کاربردهای عملی باشد، از جمله کمک به ارتقاء بازی های ویدیوئی به یک سطح بالاتر مجازی، به طوری که بازیگر احساس کند عملا در محیط بازی قرار گرفته است برای برخی، تجربه جدایی از تن به صورت خودجوش روی می دهد، درحالی که برای دیگران به شرایط فوق العاده خطرناک، مثلا قرار گرفتن در آستانه مرگ، یا در یک وضعیت خواب آلوده یا استفاده از الکل و مواد مخدر روی می دهد یک نظریه می گوید که این مربوط می شود به چگونگی برداشت هر فرد از بدن خود - کسانی که غمزده یا کمتر با بدن خود در تماس هستند بیشتر دچار حالت جدایی از تن می شوند اما دو تیم دانشمندان از "دانشگاه کالج لندن" در بریتانیا و موسسه فدرال فناوری در لوزان سوئیس معتقدند که یک توضیح نورولوژیکی برای این پدیده وجود دارد مطالعه آنها حاکی از این است که قطع ارتباطی میان مدارهای مغزی که مسئول پردازش اطلاعات بصری و لمسی هستند، ممکن است عامل احساس جدایی از تن باشد در آزمایشی که در سوئیس انجام شد، محققان از داوطلبان خواستند درحالی که عینک های نمایش دهنده تصاویر ویدئویی به چشم زده بودند، مقابل یک دوربین بایستند از طریق این عینک های ویژه، داوطلبان می توانستند تصویر ویدئویی از پشت خود را ببینند - یک "جسم خود مجازی" سه بعدی که انگار روبروی آنها ایستاده بود وقتی محققان پشت داوطلبان را با یک قلم لمس کردند، داوطلب می توانست پشت مجازی خود را در حالی که لمس می شد چه همزمان یا با تاخیر ببیند داوطلبان گفتند که این تجربه طوری بوده که انگار این حس در اثر تماس قلم با پشت مجازی آنها ایجاد شده و نه تماس با پشت واقعی آنها، که آنها را دچار این احساس کرد که جسم مجازی متعلق به آنهاست، نه اینکه تنها یک تصویر (هولوگرام) باشد کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد *عزيزم اينجايی که تو وايسادی 0.5 متر با مانيتور فاصله داره برو عقبتر!! *بومب!! چرا خوردی به ديوار!! اونجايی که رفتی 6متر فاصله داره با مانيتور! بيا جلو!! به نام خدا مي خوام راجع به فيلم ذهن زيبا بنويسم : مطمئنم خيلياتون اين فيلمو ديدين و بعد از تموم شدن فيلم ديگه بهش فكرم نكردين .راستش من يه جورايي مجذوب اين فيلم شدم واسم خيلي جالب بود كه بدونم ايده ساخت اين فيلم چه طوري به ذهن نويسندش خطور كرده . داستان جالب و غم انگيزيه خيلي دوس دارم نظر شما ها رو هم راجع به فيلم بدونم: ذهنی زیبا نام فیلم و کتابی است که دربارهٔ زندگی جان نَش ریاضیدان برندهٔ جایزهٔ نوبل و مسائلی که بدلیل بیماری اسکیزوفرنی با آنها مواجه میشود، نوشته و ساخته شده است. کتاب توسط «سیلویا ناسار» نوشته شده و در سال ۱۹۹۹ منتشر شده است. فیلم که بر مبنای کتاب ساخته شده و به همان نام است، در سال ۲۰۰۱ نمایش داده شد. صحنه هایی از فیلم تفاوتهایی با زندگی واقعی جان نَش دارند. برای مثال صحنه مربوط به پیداکردن الگوهای مختلف در ستارگان، صحنه ای که پسر جان نَش در حال غرق شدن در وان حمام است و موارد مربوط به ابزار تولید کننده رمز عبور که در دست جان نَش قرار گرفته است،کاملا خیالی میباشند. فیلم بیانگر فداکاری بسیار آلیشیا، همسر جان نَش، در رابطه با وی است و این در حالی است که این زوج در سال ۱۹۶۳از یکدیگر جدا شده و پس از سالها، مجدداً در سال ۱۹۷۰ آلیشیا به جان نَش اجازه داده است تا در خانه وی زندگی کند که این رابطه مطلقا یک رابطه احساسی نبوده است.







































| Design By : Night Skin |
































