تبليغاتX
gloom


gloom

هموطنان عزیز توجه کنند هرشبی که فرداش تعطیل بود شب جمعه نیست......ستاد اصلاح الگوی مصرف

روبات همه كاره

پژوهشگران روباتی را طراحی كرده اند كه از چند قطعه متصل به هم ساخته شده و می تواند مانند یك مار بخزد، مانند یك كرم خاكی به آهستگی حركت كند، با حلقه شدن به یك چرخ تبدیل شود و با اندام های ساق مانند خود گام بردارد. این روبات همه كاره و لوكوموتیو مانند كه سوپربات SuperBot نامیده می شود، برای عملیات در مناطق و شرایط مختلف طراحی شده و آنقدر قابل انعطاف است كه می تواند در محیط های غیرقابل پیش بینی نیز عمل كند. وی مین شن، استادیار و مدیر آزمایشگاه روبات های چندشكلی از دانشگاه كالیفرنیای جنوبی می گوید: «امروز نیاز است كه حفاری كنیم، فردا قصد داریم بعضی وسایل را جابه جا و حمل كنیم، پس فردا می خواهیم دهانه های موجود در نواحی تاریك قطب جنوب ماه را كاوش كنیم. به همین دلیل روباتی طراحی كردیم كه می تواند وظایف مختلف و زیادی را انجام دهد.» شن و گروه وی آخرین طرح خود از این روبات را در ماه مه ۲۰۰۶ در كنفرانس بین المللی روبات ها و تجهیزات خودكار كه در اورلاندو برگزار شد، ارائه دادند. انعطاف پذیری و چندمنظوره بودن این روبات از نرم افزار و سخت افزارهای خاص آن منشا می گیرد. این روبات از قطعات آلیاژ آلومینیوم ساخته شده است. هر كدام از این قطعات از یك جفت مكعب تشكیل می شود كه توسط سه مفصل مركزی به هم متصل شده اند. این مفاصل باعث انعطاف پذیری قطعات می شوند تا بتوانند در سه مسیر مختلف خم شوند و یا پیچ بخورند. در نتیجه، هر كدام از این قطعات می تواند بخزد، به آهستگی حركت كند و بر روی قطعات دیگر غلت بزند. نرم افزار این روبات كه با الهام گیری از هورمون های تنظیم كننده سامانه های بیولوژیكی در موجودات زنده طراحی شد، قطعات را قادر می سازد تا با هم فعالیت كنند. هورمون ها دستورالعمل های غدد و نسج را به سلول ها حمل می كنند تا فرآیندهایی مانند رشد ماهیچه، میزان تپش قلب و گرسنگی را كنترل كنند. مواد شیمیایی توسط پروتئین های دریافت كننده با سلول ها ارتباط برقرار می كنند. این پروتئین ها پیام هورمون را ترجمه می كنند و بر اساس آن فعالیت سلول را تحت تاثیر قرار می دهند. نرم افزار سوپربات نیز به شكلی بسیار مشابه، جریان پیام ها در سرتاسر قطعات را میسر و آسان می سازد. برای مثال، سیگنالی كه باعث حركت روبات در یك مسیر خاص می شود، فقط با قطعه ای كه «دریافت كننده» مناسب و خاص را دارد ارتباط برقرار می كند. هر قطعه دارای مجموعه كاملی از دستورالعمل ها برای پاسخ به پیام ها است. اما پاسخ روبات بستگی به محل قطعه بر روی بدنه روبات و یا بازخورد دریافتی از محیط دارد.
هاد لیپسون كه متخصص روبات های تكاملی از دانشگاه كورنل است، می گوید: «این تلاشی جسورانه برای ساخت سامانه های «خودتنظیم و خودشكل دهی» است كه وظایفی را كه از آنها انتظار می رود انجام خواهند داد.» ایده چگونگی استفاده از سوپربات بدین صورت است كه صدها و حتی شاید هزاران قطعه از آن به محل مورد نظر حمل خواهند شد. زمانی كه در این محل قرار می گیرند، برای كاوش و جست وجو در نواحی بزرگتر از هم جدا و پراكنده می شوند تا بعدا برای انجام وظایف مهمتر به هم ملحق شوند.
قبل از اینكه سوپربات قدم بر روی كره ماه بگذارد، باید آزمایش های زمینی سختی را پشت سر بگذارد. «شن» در نظر دارد كه زمستان امسال این روبات را در بخش مریخ آزمایشگاه پیش رانش جت مستقر در كالیفرنیا آزمایش كند. طی این آزمایش تعداد بیست قطعه به هم متصل خواهند شد تا وظایف گوناگونی مانند دویدن، حفاری و بالا رفتن از ارتفاع را انجام دهند.
آهسته و آرام به سوی فضا
ممكن است سوپربات هنوز برای قدم زدن بر روی سیاره سرخ آماده نباشد، اما سازندگان آن امیدوارند كه طراحی قطعه ها و نرم افزار قابل انعطاف آن، روزی باعث شود كه این روبات در داخل شاتل جایی را به خود اختصاص دهد.
www.Discovery.com
ترجمه: فرشید كریمی
منبع : روزنامه شرق

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

خوشبختي مثل توپي است که وقتي مي رود به دنبال آن مي دويم و وقتي مي ايستد به ان لگد مي زنيم

مراقب گرماي دلت باش تا كاري كه زمستون با زمين كرد زندگي با دلت نكنه

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده اي کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده

كجائي ؟... هرجاكه هستي بيرون نيا، نمي خوام زنبورعسل به بهانه مكيدن شهد بهترين گل دنيا تورو نيش بزنه

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 

                         می خواهیم بازی کنیم ٬ ورود بزرگ تر ها ممنوع.

 

                         چون احتیاج به "مواظب باش" و " این کار را بکن"

 

                          و "آن کار را نکن" نداریم ٬ ورود بزرگ تر ها ممنوع.

 

                         گروهی درست کرده ایم و با هم رمز و قراری داریم تو این

 

                         گروه هم ورود بزرگ تر ها ممنوع. حالا می خواهیم دسته جمعی

 

                         برویم پیتزا بخوریمفقط من و دوستانم٬ پس باز هم ورود

 

                          بزرگ تر ها ممنوع.

 

                         چی ؟ باید پول بدهیم ؟

 

                         خوب ٬ ورود بزرگ تر ها آزاد.

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

زيبايي عشق به سکوت است نه به فرياد زيبايي عشق به تحمل است نه خرد شدن و فروريختن عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد تمام شيريني اش را از دست مي دهد

زندگي زيباست نه در رويا ...... بوسه زيباست نه براي هوس ....... پرنده زيباست نه براي قفس ....... دوست داشتن زيباست نه براي لمس كردن براي حس كردن

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

نویسم می نویسم از تو!
از تو ای شادترین ای تازه ترین نغمه عشق
 تو که سر سبز ترین منظره ای تو که سر شار ترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم
 
            و تو که سنگ صبورم بودی
در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه واندوهم بود
به تو می اندیشم!  به تو می بالم!  
روزها می گذرد
   عشق ما رو به خدایی شدن است
   رو به بهتر شدن از هر حسی
که در این غالم خاکی پیدا می شود
 
دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش
  
          دوستت دارم
   از زمین تا به خدا

تنها

 

معبود من!

تنهایی را با تو دوست دارم

و با یاد تو 

معبود من!

تنهایی را با تو دوست دارم

و با یاد تو همسفر لحظه های خسته دلم می شوم.

بی تو لحظه های زندگی ام

پوچ و بی رنگ است و بودن بدون یادت سرد و خاکستری .

کاش نگاهت را از من دریغ نکنی که جز تو تکیه گاهی ندارم.

همسفر لحظه های خسته دلم می شوم.

بی تو لحظه های زندگی ام

پوچ و بی رنگ است و بودن بدون یادت سرد و خاکستری .

کاش نگاهت را از من دریغ نکنی

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

و کسی گفت بهار است

و من با شبنم روی برگ گل یاس نوشتم:

ای کاش این بهاری که همه می گویند

بی خبر می آمد

شاید آن وقت ز شوقش

همه گل می دادیم
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن, پسری را از

 

 خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر

 

 با عصبانیت گفت: چرا این وقته شب مرا

 

 از خواب بیدار کردی؟مادر گفت: 

 

 ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو

 

 مرا ازخواب بیدار کردی! فقط خواستم

 

بگویم:تولدت مبارک . پسر از اینکه دل مادرش

 

 را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح که

 

سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد

 

مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته

 

 یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط کیا| |

تو چشم تو یه حادثه ست که از ستاره سر تره

نجابتی تو چشمات که آبروم و می خره

خاطره هام مال خودم تموم شعرام مال تو

اگه بری ؛ تو قصه هام بازم میام سراغ تو

واسه چشمات پر شعرم تو دلیل قصه هامی

هر نفس هم نفس تو مثل غم توی صدامی

نازَکم از تو نوشتم گل من ترانه ای تو

مثل تنهایی عاشق پر عاشقانه ای تو

منو ببر به شهر عشق گلایه هاتو خط بزن تو آرزوی آخری

اگه پر از مصیبتی غمات و هدیه کن به من تو آبروم و می خری

یه نیمه جون زخمی ام بیا بیا نفس بده نفس تویی هوا تویی

باغ چشات و وا کن و ستاره هامو پس بده که مالک صدام تویی

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

سرنوشت را نتوان از سر نوشت .

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

وقتي كه چشات ابره ، پلكات چه مهي داره
آفتاب به نگاه تو ،‌كلي بدهي داره
ماه روزا مياد مكتب ،‌پيش مژه ي نازت
بارون شده شاگرد ،‌شب تا سحر سازت
پروانه مياد دورت ، تنها واسه ي مردن
مردن پيش چشم تو ، يعني هميشه بردن
دريا شنيدم عصرا ،‌ موتو مي زنه شونه
راستي ديگه فهميدم محض چي پريشونه
پيش يه نگاه تو ، كوها هميشه موم ن
بيچاره گلا پيشت يه عمره كه محكومن
كوها تو زمستونا از دوره كه پر برفن
پيش تو ميان هيچن ، در حد دو تا حرفن
رنگين كمونم سادس ، پهلوي تو بي رنگه
چشماي تو كه باشه ، جاي آسمون تنگه
با اسم تو سيمرغا ، پر مي كشن و مي رن
با برق نگاه تو مي سوزن و مي ميرن
دربون دو چشماته ، هر چي نور و سيارس
دفترچه ي ابرا از حرفاي مژت پاره اس
صحراها زير دستت گرما رو مي آموزن
زيبا آتيشا از رو چشماي تو مي سوزن
قطبا زير دست تو شيش ماه مي بينن دوره
تو قلب دائم شب ، دستات هميشه ظهره
جنگل با اون ‌آوازش تو چشماي تو گم شد
شمشاد اومد و پيشت خم شد قد گندم شد
من هر چي بگم از تو ، با او جذبت دوره
راس گفتي چه كاري بود ،‌ شاعر مگه مجبوره ؟
من متهمم باشه ، تو داوري و قاضي
هم مي توني شاكي شي ، هم مهربون و راضي
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 زغم کسي اسيرم که زمن خبر ندارد. عجب از محبت من که در او اثر ندارد. غلط است هر که گويد:دل به دل راه دارد. دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

۱.یادت باشه هگز تسلیم نشو هر روز معجزه ی تازه ای اتفاق میافته باور کن!

۲.به افکار بزرگ فکر کن ولی یاد بگیر از شادی های کوچک لذت ببری.

۳.گوش کردن رو یاد بگیر فرصت ها اغلب با صدای آهسته در میزنند.

۴.هرگز امید را از کسی نگیر شاید این تنها چیزی باشد که دارد.

۵.خودرا به خود بهسازی دائم متعهد کن.

۶.موفقیت خود را به نسبت آرامش و سلامت وعشقی که احساس میکنی بسنج.

۷.مراقب مشکلات باش آنها گاه در لباس "فرصت های بزرگ"خود  را نشان میدهند.

۸.از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن هیچ یک قابل بازگشت نیستند.

                  ۹ .هرگز قدرت گفته یا عمل محبت آمیز را دست کم نگیر.
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

                             


 

رندي را گفتند . درد بي درمان چيست


 

گفت . غم عشق


 

پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود


 

گفت . در فراق يار


 

گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند


 

گفت . با آه جگر سوز


 

پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر


 

گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند


 

گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست


 

گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد


 

پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن


 

گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد


 

گفتند . چگونه


 

گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..


 

اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات


 

پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند


 

گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند


 

گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد


 

گفت .


 

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه


 

که زيارتگه رندان جهان خواهد شد
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط کیا| |

توبه می کنم و قول می دهم

دیگر کسی را دوست نداشته باشم

حتی به قیمت سنگ شدن

توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم

حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود

چشمانم را می بندم

توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود

حتی چند لحظه (!) قول می دهم

نام كسي را بر زبان نمی آورم

لبهایم را می بندم

توبه می کنم دیگرعاشق نشوم

قلبم را دور می اندازم

برای همیشه

و به کویر تنهایی سلام می کنم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط کیا| |

لبخند خرجي ندارد

لبخند بدون اينكه دهنده اش را فقير كند

گيرنده اش را ثروتمند ميكند

لبخند يك لحظه بيشتر پايدار نيست ولي

گاه خاطره اش تا ابد باقي مي ماند

لبخند در خانه خوشبختي ايجاد ميكند ودر

تجارت حسن نيت

زيرا نشانه دوستي و رفاقت است

لبخند خستگي را برطرف و افراد مأيوس را اميدوار ميكند

لبخند اشعه افتاب است براي افسردگان و

بهترين پادزهر طبيعي است براي ناراحتي

با اين وجود تبسم را نه ميتوان خريد

 و نه ميتوان گدايي كرد و نه ميتوان دزديد

اگر با كسي برخورد ميكنيد كه شايد آنقدر خسته

 باشد كه نتواند به شما لبخند بزند خود شما تبسمي به آنان ارزاني داريد.

حالا گل رز قشنگ که این متن را خواندی

امیدوارم لبخند روی  لبت محو نشه

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

  •  

   زبانم را نمی‌فهمی!   

  • 8801818...
  • بنام خدا، بعدازظهر بخیر... با سلام، سیستم تلفنبانک تجارت در خدمت شماست.
  • سلام خانوم، بعدازظهر شما هم بخیر، ببخشید که...
  • لطفاً تلفن خود را در حالت Tone قرار داده و پس از شنیدن بوق کوتاه، شماره حساب را بطور کامل وارد کنید.
  • خانم من حساب ندارم، یعنی اصلاً پول قابل توجهی ندارم که بخوام حساب باز کنم، خب می‌دونید که، کسی که پول نداره...
  • پالس‌های تلفنی از مرکز مخابراتی شما دریافت نشد، لطفاً پس از شنیدن بوق کوتاه، شماره حساب را بطور کامل وارد کنید.
  • خانم گفتم که! من حساب ندارم. دلم گرفته، کسی نیست باهاش درد و دل کنم! گفتم اگه می‌شه دو کلمه با شما حرف بزنم. قول می‌دم مزاحمتی برای شما...
  • پالس‌های تلفنی از مرکز مخابراتی شما دریافت نشد.
  • شما به حرفهای من توجه نکردید، عرض کردم که...
  • لطفاً جهت استفاده بهینه از سیستم، از تلفنهای مجهز به سیستم Tone استفاده نمائید.
  • چه فرقی می‌کنه خانوم؟! یه صحبت کوتاه که...
  • از تماس شما با بانک تجارت متشکریم، خدانگهدار!
  • الو! الو! خانم قطع نکنید! بخدا منظور بدی ندارم! فقط دلم گرفته! یه هم‌صحبت... الو!... الو!... لعنتی!!!

 

(( هيچکس من رو درک نمی‌کنه! ))

بی تو امشب باز يک گوشه نشستم
در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم

از همه چيز و همه کس به تو گفتم
های های گريه کردم
زار زار ناله کردم

گفتم اينجا غصه دارم
هيچکس را هم ندارم
از همه چيز و همه کس من گسستم
با همين دستهای بستم
مثل اينکه کودک هستم
از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟

تو به من خنديدی و گفتی که باز هم
در اين دنيای زيبا
چشم بر خوبيها بستم

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

دوست دارم اما نه به اندزه ی بارون چون یه روز بند یاد

دوست دارم اما نه به اندازه ی برف چون یه روز اب میشه

دوست دارم اما نه به اندازه ی گل چون یه روز خشک میشه

دوست دارم اما نه به اندازه ی مه چون یه روز نا پدید میشه

دوست دارم اما نه به اندازه ی سیاهی چون یه روز از بین میره

دوست دارم به اندازه ی خدا چون هیچ وقت تمام نمیشه

اگه دلم خیلی تنگ می شه برات منو ببخش                 اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منوببخش

منوببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم                 اگه همش پیش همه بهت می گم دوستت دارم

منوببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم                      منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم

منو ببخش اگه تورو می سپارمت دست خدا                 اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم                  تو یه فرشته ای و من خیلی باشم

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

  • اهل تهرانم
  • دهنم سرویس است
  • نه که پولی دارم، نه سوادی، و نه حتی ذوقی
  • مادری دارم، بدتر از مادر شمر
  • دوستانی، همه از لاشخوران
  •  
  • نه خدایی که در این دود و صدا
  • لای این ماشین‌ها، پای این بُرجَک‌ها
  • روی این داغی آسفالت، به دادم برسد
  •  
  • من مسلمانم
  • قبله‌ام خانهء همسایه‌مان
  • جانمازم دختر همسایه، مُهرم لبِ او
  • تخت سجادهء من
  • من وضو با روش مُفت‌خوران می‌گیرم
  • در نمازم جریان دارد کُفر، جریان دارد شرک
  • ریا از پشتِ نمازم پیداست
  • همه ذراتِ نمازم مُتعفن شده است
  • من نمازم را وقتی می‌خوانم
  • که اذانش را تلفن، گفته باشد سر وقت
  • من نمازم را، پی این یک دو سه دَم دودِ علف می‌خوانم
  • پی قدقامتِ بَنگ
  •  
  • کعبه‌ام خَرپُشته
  • کعبه‌ام پشتِ کولرهاست
  • کعبه‌ام بر سر بام، سر منقل با دود، می‌رود بام به بام، شهر به شهر
  •  
  • حَجَرُالاَسوَدِ من حفرهء این وافور است
  •  
  • اهل تهرانم
  • پیشه‌ام جیب بُری است
  • گاهگاهی کیف هم می‌قاپم، با کَلَک، روی موتور
  • تا که شاید بهر پولی که در آن زندانی‌ست
  • داغ آن باسَنِتان تازه شود
  •  
  • چه خیالی، چه خیالی...می‌دانم
  • رقمی نیست شما را...
  • خوب می‌دانم، کَکِتان هم نَگَزَد
  •  
  • اهل تهرانم
  • نَسَبَم شاید برسد
  • به کلاغی در هند، به معجونی از پشگل مرغ
  • نَسَبَم شاید، به یک روسپی در کشتی وایکینگها برسد
  •  
  • پدرم پشتِ دوبار آمدن از مرز هرات، پشتِ دو بَست
  • پدرم در پس یک چند کلاهبرداری
  • پدرم در پس میله به دَرَک واصل شد
  • پدرم وقتی مُرد، آسمان ابری بود
  • مادرم بی‌خبر از خانه برفت، خواهرم فاحشه شد
  • پدرم وقتی مُرد، مردانِ محله همگی هیز شدند
  • مرد بقّال از من پرسید: چند من آناناس می‌خواهی؟
  • من از او پرسیدم: خواهرم پیش شماست؟
  •  
  • پدرم جنس می‌آورد
  • تَل می‌فروخت، تَل می‌کشید
  • دَم خوبی هم داشت
  •  
  • باغ ما در طرف سایه نادانی بود
  • باغ ما جای پیچ خوردن آدمها
  • باغ ما نقطه برخورد گناه و هَوَس و حادثه بود
  • باغ ما شاید، قوسی از دایرهء سرخ شقاوت بود
  • میوهء کال خدا را آن روز، بالا می‌آوردم در خواب
  • آبجو بی ‌فلسفه می‌خوردم
  • خشخاش بی ‌دانش می‌چیدم
  • تا حجابی پس می‌رفت، چشم فواره خواهش می‌شد
  • تا کسی می‌خندید، سینه از زور حسادت می‌سوخت
  • گاهی هم عشق ، صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید
  • شهوتی می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت
  • فکر می‌خوابید
  • زندگی چیزی بود، مثل یک بارش سنگ، یا چناری پُر زاغ
  • زندگی در آن وقت، صفی از بیدلی و خواب مترسک‌ها بود
  • بارها زندانی شدن
  • زندگی در آن وقت، سلولِ پر از موش و دیوار پُر از خط خطی زندان بود
  •  
  • طِفل، جُفتَک جُفتَک، دور شد در کوچهء خَرخاکی‌ها
  • بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالاتِ حقیقت بیرون
  • دلم از غربتِ خَرخاکی پُر
  •  
  • من به مهمانی دنیا رفتم:
  • من به دشتِ حسرت
  • من به باغ پوچی
  • من به ایوانِ پُر از خاکِ حماقت رفتم
  • رفتم از پله برقی رذالت بالا
  • تا ته کوچهء بن بستِ نَفَهمی
  • تا هوای ملس اِستِمنا
  • تا تبِ خیس مذلّت رفتم
  • من به دیدار کسی رفتم، در آن سر خشم
  • رفتم، رفتم تا زن
  • تا چراغ ذلت
  • تا سکوتِ خارش
  • تا صدای وغ وغ تنهایی‌ها
  •  
  • چیزها دیدم بر روی زمین:
  • کودکی دیدم، کفِ پا بو می‌کرد
  • قفسی بی در دیدم که در آن، باج‌خوران ول بودند
  • نردبانی که از آن، عشق می‌رفت به بیراههء شَک
  • من زنی را دیدم، نور در ماکروفر سامسونگ می‌پخت
  • ظهر در سفره آنان سُس بود، پیتزا بود، دوری بود، کاسهء داغ مَلالت بود
  •  
  • من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز Shakira می‌خواست
  • و سُپوری، که به یک پوستر Guns می‌بُرد نماز
  •  
  • کفتاری را دیدم، Viagra می‌خورد
  • من الاغی را دیدم، فرفره را می‌فهمید
  • در چراگاه سخاوت، گاوی دیدم پیر
  •  
  • شاعری دیدم هنگام خطاب، به معشوقه‌اش می‌گفت: اوهوی
  •  
  • من کتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس لَجَن
  • کاغذی دیدم، از جنس جَفا
  • آفتابه‌ای دیدم، دور از همه آب
  • مسجدی دیدم، دور از مُستراح
  • سر بالین فقیهی نومید، بطری‌ای دیدم لبریز شراب
  •  
  • قاطری دیدم بارَش حساب دیفرانسیل
  • اشتری دیدم بارَش سبدِ خالی وصیتنامه
  • عارفی دیدم بارَش Yahoo.com
  •  
  • من قطاری دیدم، تاریکی می‌برد
  • من قطاری دیدم، ثروت می‌برد و چه سنگین می‌رفت
  • من قطاری دیدم، عِلم می‌برد (و چه خالی می‌رفت)
  • من قطاری دیدم، تخم جن و آواز هزارپا می‌برد
  • و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
  • همه چیز از شیشهء آن پیدا بود:
  • اشکهای دخترک
  • خالهای سینهء مادر او
  • عکس پدری در وسط آگهی ترحیمش
  • و عبور پسری از کوچه‌شان
  • خواهش روشن یک فاسق لات، وقتی از آن در پشتی به سرا می‌آید
  •  
  • و حیض خورشید
  • و هم آغوشی پُر خونِ عروسک با ظهر
  •  
  • ID هایی که به چت روم پر از شهوت می‌رفت
  • ID هایی که به سردابهء اورکات می‌رفت
  • ID هایی که به قانون فسادِ ذهن‌ها
  • و به ادراکِ ریاضی ممات
  • ID هایی که به شوق BF - GF
  • ID هایی که به بهای گذر عمر می‌رفت
  •  
  • خواهرم آن پایین
  • دامنش را هم، در خاطرهء شَط می‌شُست
  •  
  • شهر پیدا بود:
  • رویش هندسی سیمان، آهن، قیر
  • گنبد پر فضلهء صدها مسجد
  • خودفروشی، غمزه‌هایش را می‌کرد حراج
  • بر سر شاخهء سیب، میرغضب می‌بست دار
  • پسری نارنجک به دیوار دبستان می‌زد
  • کودکی ته‌ماندهء هات‌داگش را، روی سجادهء بدرنگِ پدر قِی می‌کرد
  • و خَری از خلیج عربِ نقشهء جغرافی ما، نفت استخراج می‌کرد
  •  
  • بند رختی پیدا بود، سوتین بی پروا
  •  
  • چرخ یک تاکسی در حسرتِ گذر از چالهء سخت
  • چاله در حسرتِ ترمیم شدن تا فردا
  • فردا همه در حسرتِ آن چاله...که چاهی شده است
  •  
  • ریش پیدا بود، پشم پیدا بود
  • تزویر پیدا بود، غیبت پیدا بود
  • فَکها همه پیدا بود
  • خون پیدا بود، عکس HIV در خون
  • سایه گاهِ خنکِ ایدز در آزمایشگاه
  • سمتِ مرطوبِ حیا
  • غربِ خوش باوریِ پیمان‌ها
  • فصل وبگردی در وبلاگ‌ها
  • بوی تنهایی در وبلاگچهء من
  •  
  • دست تابستان یک ماوس پیدا بود
  •  
  • سفر سوزن به ورید
  • سفر دود از این خانه به آن خانه
  • سفر تیر به قلب
  • فَوَرانِ گُل حسرت از دل
  • ریزش قلب من از دیدن‌ها
  • بارش تردید، روی سقف دیدار
  • پرش مرگ از خندق شوق
  • گذر همهمه از پشتِ نگاه
  •  
  • جنگِ یک روزنه با سوزن و نخ
  • جنگِ یک پله، با پای چلاق خورشید
  • جنگِ تنهایی و گُناه
  • جنگِ زیبای نانِ خالی، با خالیِ یک معده
  • جنگِ خونین نواربهداشتی
  • جنگِ تازی‌ با آوای ساز
  • جنگِ پَشمَک و ORAL B با هم
  • جنگِ یک پیشانی با داغی مُهر
  •  
  • حملهء بانگِ مؤذن به سکوت
  • حملهء باد به تنظیم آنتن
  • حملهء لشگر اِسپِرم به برنامهء Baby Check
  • حملهء صدها مَتَلَک، به صف‌های فروشگاهِ مادام
  • حملهء هَنگِ حروف سُربی، به اِعجاز پرینتر
  • حملهء زر زر مُفت، همه از مِنبَر و بام
  •  
  • فتح یک قرن به دستِ وَالفَجر
  • فتح یک باغ به دستِ یک بَست
  • فتح یک کوچه به دستِ بوسه
  • فتح یک شهر به دست ۱۱۰
  • فتح یک عید به شرمندگی فرزندان
  •  
  • قتل یک باکره روی تُشَکِ وَعده و قول
  • قتل یک بوسهء پنهانی، سر کوچهء خواب
  • قتل یک شادی به امر تقویم
  • قتل آفتاب به فرمانِ Ray Ban
  • قتل یک اندیشه به دستِ دولت
  • قتل یک قاتل افسُرده به دستِ قانون
  •  
  • همگی روی زمین پیدا بود:
  • نظم در بین دوخط راه می‌رفت
  • سار بر بام ستمگر می‌خواند
  • باد در کشمکش هشت ساله، بافه‌ای از خَس تحقیر به خاور می‌راند
  • روی دریاچهء آرام هراس، قایقی دِل می‌برد
  • در خُرافات، سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
  •  
  • مردگان را دیدم
  • قبرها را دیدم
  • کوه‌ها را، درّه‌ها را دیدم
  • باد را دیدم، آتش را دیدم
  • نور و ظلمت را دیدم
  • و خُفتِگان را در نور، و خُفتِگان را در ظلمت دیدم
  • بیداری را در نور، بیداری را در ظلمت دیدم
  • و هیچ را در نور، و هیچ را در ظلمت دیدم!
  •  
  • اهل تهرانم، امّا
  • شهر من تهران نیست
  • شهر من زیر پونِز گم شده است
  • من با خور، من با خواب
  • خانه‌ای آن طرفِ نقشهء جغرافیا ساخته‌ام
  •  
  • من در این خانه به بدنامی پردودِ علف نزدیکم
  • من صدای هِق هِق طاقچه را می‌شنوم
  • و صدای نِدامت، وقتی از چشم خدا می‌لَغزَد
  • و صدای ضَجّه خوشحالی از پشتِ درخت
  • آروغ FANTA و PEPSI، توی هر بقّالی
  • چِکهء تکنولوژی، همه از سقفِ زمان
  • و صدای صاف، به اعجاز Alo Card
  • و صدای ناپاک، به اعجاز همه آئین‌ها
  • متراکم شدن ذوقِ شکستن در مشت
  • و ترک خوردنِ خودخواهی‌ها
  • من صدای قدم وسوسه را می‌شنوم
  • و صدای قدمِ شرعی حسرت را در دل
  • ضربانِ نفس عاطفهء قدّاره‌کِشان
  • تپش قلبِ شبِ‌ جمعهء ما
  • جریانِ گُل دامن در ذهن
  • زخمهء نابِ شکایت از دور
  • من صدای وزش آژیر را می‌شنوم
  • و صدای چکمهء ایمان را، در کوچهء زور
  • و صدای باران را، روی سقفِ اتوبوس
  • روی موسیقی پاپِ بلوغ
  • روی آوازِ سخیفِ بُلبُل
  • و صدای متلاشی شدنِ شیشهء وُدکا در شب
  • پاره پاره شدن سندِ صیغهء ما
  • پُر و خالی شدن کاسه شهوت از تب
  •  
  • من به آی‌سی زمین نزدیکم
  • حال گُل‌ها را می‌گیرم
  • آشنا هستم با سرنوشتِ خيس اشک، عادتِ سبز دماغ!
  •  
  • روح من در جهتِ تازهء نسوان جاری‌ست
  • روح من شاسکول است
  • روح من شاید از ترس، خود را خیس کند
  • روح من بیکار است:
  • چاکِ سینه‌ها را، درزِ مانتوها را، می‌شمارد هر روز
  • روح من گاهی، مثل یک مَنگ سر راه زنان حيران است
  •  
  • من هم دیدم دو برادر را با هم دشمن
  • من ندیدم بیدی، سایه‌اش را نفروشد به زمین
  • رَهن می‌دهد ناروَن، شاخهء خود را به کلاغ
  • هر کجا برگی هست، شور من می‌خُشکد
  • بوتهء خشخاشی، شستشو داده مرا در خَفَقانِ بودن
  •  
  • مثل بالِ حشره، وزنِ مگس کُش را حِفظَم
  • مثل یک سیفون، می‌دهم گوش به موسیقی قضای حاجات
  • مثل یک رودهء پُر فَضله، تبِ تندِ رسیدن دارم
  • مثل یک فاحشه در مرز خجالت هستم
  • مثل آفتاب لبِ دریا، نگرانم به پمادِ ضدِ آفتابِ بَ بَ ک
  •  
  • تا بخواهی خورشید، تا بخواهی سوزش، تا بخواهی تحقیر
  •  
  • من به آدامسی خوشنودم
  • و به بوئیدنِ یک تکه حشیش
  • من به یک آلوچه، و به یک بستنی پاک قناعت دارم
  • من همی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد
  • من همی‌خندم اگر سفسطه‌ای، ماه را نصف کند
  • من صدای پَرپَر شدنِ اِیرباس را می‌شناسم
  • رَنگ‌های شکم شب پره را، ردّ پای مگس حامله را
  • خوب می‌دانم خشخاش کجا می‌روید
  • پشه کِی می‌آید، ملخ کِی می‌خواند، سوسک کِی می‌میرد
  • چاه در خواب خیابان چیست
  • مرگ در ساقهء لِذّت
  • و آدامس رخوت، زیر دندانِ هم‌آغوشی
  •  
  • زندگی رسم لجن آلودی است
  • زندگی بال و پَرَش بسته شده‌ست
  • پَرشی دارد به اعماق هَچَل
  • زندگی چیزی هست، که سر عادتِ ماهانهء زن، همه از خاطر مَردان برود
  • زندگی جذبهء دستی است که می دُزدَد
  • زندگی نوبَرِ تریاکِ سیاه، در دهان گَس یک معتاد است
  • زندگی عشق MINI است به چَشم MICKEY MOUSE
  • زندگی تجربهء مالیدنِ چشم، همه در تاریکی‌ست
  • زندگی حس غریبی‌ست، که یک دخترکِ باکره هر شب دارد
  • زندگی سوتِ قطاری است که در خواب تو، هِی گَند زَنَد
  • زندگی دیدن یک زندان، از شیشهء مسدودِ هواپیماست
  •  
  • زندگی شستن یک تُنبان است
  •  
  • زندگی، یافتن سکهء آزادی، در جیبِ همه مردان است
  • زندگی مکسور آینه است
  • زندگی غم به توانِ ابدیت
  • زندگی ضربِ زمین، در ضَرَبانِ سرهاست
  • زندگی هندسهء اقلیدسی تمنّاهای من و توست
  •  
  • هرکجا هستم باشم
  • هیچ چیز مال من نیست
  • پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من نیست
  • چه اهمیت دارد
  • مال هر که باشد؟
  • گور باباش
  •  
  • من نمی‌دانم
  • که چرا می‌گویند: مَرد جنس زُمُخت است، زن زیباست
  • و چرا مَردان همگی، زودتر از زن می‌میرند
  • و چه نیاز است زنِ زیبا را به آرایش خویش
  • چشمها را باید بست، هیچ دیگر نباید دید
  • واژه را باید خورد
  • واژه باید خود فَضله، واژه باید خودِ پشگل باشد
  •  
  • چَترها را باز کنیم
  • زیر باران نرویم
  • فکر را، خاطره را، زیر سقف باید برد
  • بی همه مردم شهر، زیر سقف می‌باید رفت
  • دوست را زیر سقف باید دید
  • عشق را زیر سقف باید جُست
  • زیرِ سقف باید با زن خوابید
  • زیرِ سقف بازی باید کرد
  • زیرِ سقف باید چیز کشید، هِی زر زَد، کاکتوس کاشت
  • زندگی خَر شدنِ پی در پی
  • زندگی جان کندن، در لجنزار همین اکنون است
  •  
  • رخت‌ها را بکنیم
  • تختخواب در یک قدمی‌ست
  •  
  • تیرگی را بچشیم
  • صبح یک مِی‌کده را وزن کنیم، خوابِ یک ساقی را
  • تلخی مزهء ویسکی را اِدراک کنیم
  • روی شرع پا بگذاریم
  • در مُوستان، گرهء ذائقه را باز کنیم
  • جیب را بگشائیم اگر دوست بیامد
  • و نگوئیم که شب چیز بدی‌ست
  • و نگوئیم که شبتاب ندارد خبر از مستی مِی
  •  
  • و بیاریم پاترول
  • ببریم این همه خانم، ز خیابان به سرا
  •  
  • صبح‌ها کرهء اطلس‌ طلایی بخوریم
  • و بکاریم دوستان را، سر هر پیچ قرار
  • و بپاشیم میانِ رفقا، تخم نِفاق
  • و نخوانیم کتابی که در آن عکس ندارد
  • و کتابی که در آن بی‌ناموسی نیست
  • و کتابی که در آن دخترکان مَلبوسند
  • و نخواهیم که الکل بپَرَد از سَرمان
  • و بگوییم دوستان، همه پرواز کنند
  • و بدانیم اگر سیگار نبود، زندگی چیزی کم داشت
  • و اگر تریاک نبود، لطمه می‌خورد به قانونِ ذغال
  • و اگر گَرد نبود، هوش ما در پی چیزی می‌گشت
  • و بدانیم که اگر EX نبود، منطق زندهء پرواز، دگرگون می‌شد
  • و بدانیم که پیش از کوکائین، خلائی بود در اندیشهء Michael Jackson
  •  
  • و نپرسیم کجاییم
  • بو کنیم کفن کافوری قبرستان را
  •  
  • و نپرسیم که فوارهء اقبال کجاست
  • و نپرسیم چرا جیبِ خلایق خالی‌ست
  • و نپرسیم که پدرهای پدرها چه گُهی می‌خوردند
  • پشت سر نیست چراغی باقی
  • پشت سر، حَمد نمی‌خواند
  • پشت سر، آب نمی‌ریزد
  • پشت سر، همه درها بسته‌ست
  • پشت سر، روی همه خاطره‌ها خاک نشسته‌ست
  • پشت سر خستگی مامان است
  • پشت سر، خاطرهء من، به ساحل لجن مرگ و مَرَض می‌ریزد
  •  
  • لبِ باتلاق برویم
  • دست در گِل بکنیم
  • و بگیریم کثافت را از گِل
  •  
  • دست در جیب کنیم
  • وزنِ نیستی را احساس کنیم
  •  
  • بد نگوییم به Valentine اگر همسرمان حامله است
  • (گاهی در حاملگی، عشق می‌آید پایین،
  • می‌رسد فریاد به سقفِ ملکوت
  • دیده‌ام، زن زشت‌تر هم می‌شود
  • گاه زخمی که به باسن دارم
  • زیروبم‌های لگد را به من آموخته است
  • گاه در بستر همخوابگی‌ام، حجم چشمم دو برابر شده است
  • و فزون‌تر شده است، حجمِ خیلی چیزها)
  • و بترسیم از مرگ
  • (مرگ پایانِ حقارت نیست
  • مرگ وارونهء یک واهمه نیست
  • مرگ در ذهن فقیران جاری‌ست
  • مرگ در آب و هوای خوش تخدیر نشیمن دارد
  • مرگ در ذات شبِ شهر، از دزدی سخن می‌گوید
  • مرگ با لذتِ دود، می‌آید به دهان
  • مرگ در حنجرهء Jim Morison می‌خواند
  • مرگ مسئولِ قشنگی پر خرمگس است
  • مرگ گاهی هم خَربُزه می‌چیند
  • مرگ گاهی وُدکا می‌نوشد
  • گاه در مَنقَل نشسته‌ست، به ما می‌نگرد
  • و همه می‌دانیم
  • ریه‌های مَنقَل، پُر اکسیژنِ مرگ است)
  •  
  • دَر نَبَندیم به روی سخن و زر زر تقدیر، که از جعبهء جادو پیداست
  •  
  • پرده‌ها را بزنیم
  • بگذاریم هم‌آغوشی هوایی بخورد
  • بگذاریم بلوغ، زیر هر مَلحَفه بیتوته کند
  • بگذاریم که غریزه، پی دَیوثی رَوَد
  • اَلبَسه از تَن بکَنَد، پی ناموس کََسان هِی بدَوَد
  • بگذاریم که تنهایی، همه شب عَر بزند
  • وبلاگ بنویسد
  • به خیابان برود
  •  
  • ساده و خَر باشیم
  • ساده و خَر، چه در دانشگاه، و چه در کلّه پَزی
  •  
  • کار ما نیست شناسائی راز ۱۸ تير
  • کار ما شاید این است
  • که در افسون همه شبهای کانال ۳، شناور باشیم
  • پشتِ نادانی اردو بزنیم
  • دست در خونِ برادر بزنیم و به سر سُفره رَویم
  • صبح وقت بیداریِ خورشید، به دَرَک وَصل شَویم
  • بیضه را پرواز دهیم
  • روی ادراکِ غذا، بَنگ، نفس، پشتِ هم اِدرار کنیم
  • خیرگی را بنشانیم میان دو هجای پستان
  • ریه را از دود و دَم، هِی پُر و خالی بکنیم
  • بار دانش را بر دوش الاغ بگذاریم
  • نام را باز سِتانیم از ابر
  • از سیم، از مایع ظرفشویی، از اِسکاچ
  • روی پای تَر شهوت، تا END کثافت برویم
  • در به روی حَشَر و لذّت و پدرسوختگی باز کنیم
  •  
  • کارِ ما شاید این است
  • که میان گُل امّید و عذاب
  • پی آواز رذالَت بدَویم
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

اهل دانشگاهم
 روزگارم بد نيست
 نسبتم شايد برسد به انشتين؛ نيوتن
 يا ارسطو تاليس
 اهل دانشگاهم
 من كتابم را وقتي ميخوانم
 كه شده آخر ترم
 اهل خوابستانم
 خوابگاهم قفسي است؛ كه 7 - 
۸ تا
 مثل من؛ شب همه شب؛ بر كف آن ميخوابند
 فكر من در پي امرار معاش
 پي گرفتن قرض از رفقا
 يا پي وام از يك جاي ديگر
 يا كه يك فرد دگر گم شده است
 من نميدانم كه چرا ميگويند ...
 علم بهتر است از ثروت
 و چرا در كت دانشمندان پولي نيست
 جور دگر بايد ديد
 علم را بايد شست پول را بايد جست
 من بدهكارم؛ بابت پول غذا؛ بابت پول كتاب
 پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها پشت دو برق
 چند وقتي است شده باز نشست
 او ز ماشين خودش؛ تاكسي ساخته است
 اهل دانشگاهم
 روزگارم بد نيست
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

:.

قابل توجه بانوان مکرمه و محترمه ... ببینید چی بودید چـــــی شدید ؟ ... حالا هی بازم واسه ما آقایون یا بهتر بگم  ( ماه پروردگان آسمان روحناک زندگی ) .. شاخ بازی در بیارید ....

...

چند سال بعد از کودتای زنده به گور کردن بعضیا ...

مرد: دختره‌ي خير نديده، من تا نکشمت راحت نمي‌شم. اصلا نکشمت خودم کشته مي‌شم!

زن: آقا حالا يه غلطي کرد، شما بگذر، نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده!

مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي‌خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي‌شه بايد بکشمش!

(بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي‌شه و دختر گناهکارشو مي‌بخشه)

---

نيم قرن بعد، سال 1280

مرد: واسه من مي‌خواي بري درس بخوني؟ مي‌کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مردي ديگه جرات نمي‌کني از اين حرفا بزني. تو غلط کردي. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا چي؟

زن: آقا، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي‌گيره‌ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي‌خوره. قول ميده!

مرد (با نعره حمله مي‌کنه طرف دخترش): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي‌شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدون درد مي‌کشمت!

(بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي‌شه و دختر گناهکارشو مي‌بخشه)

---

يك قرن بعد از اولين رويداد، سال1330

مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي‌خواي بري دانشرا؟ مي‌خواي سر منو زير ننگ کني؟ فاسد شدي برا من؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي‌کنم!

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي‌کنين!

مرد: چي مي گي ززززززن؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي‌تونم جلوي اين فسادو بگيرم. يه دانشرايي نشونت بدم که خودت کيف کني!

(بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي‌شه و دختر گناهکارشو مي بخشه)

---

همين چند سال پيش، سال1380

مرد: کجا؟ مي‌خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي‌پوشيشون مث جليقه نجات، پستي بلندي پيدا مي‌کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي‌کشمت. من، تو رو، مي‌کشم!

زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).

مرد: من اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين‌تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه، نه، نمي‌خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره!

---

چند سال بعد، سال1400

دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه‌ي ...؟ دارم بهت مي‌گم، ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي‌خوام. مي‌خواي بري بيرون پياده برو!

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي‌پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي‌شه، اوه مامي، باباتم قول مي‌ده ديگه از اين حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي‌شه و باباي گناهکارشو مي‌بخشه)

...

و اين داستان همچنان ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 8:8 قبل از ظهر توسط کیا| |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

 

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه  تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

 

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.

 

قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

 

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

 

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم

 

را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در

 

قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين

 

شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند،

 

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

 

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم

 

كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ،تبرش افتاد تو رودخونه وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه "

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد: آيا اين تبر توست؟

دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه !
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد: آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره !

« فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد »

                                                     

يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه )

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد : چرا گريه مي كني؟
گفت : اوه فرشته، زنم افتاده توي آب !

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

هیزوم شکن فریاد زد : " اره "

فرشته عصباني شد و گفت : " تو تقلب كردي، اين نامرديه "

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده.

ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي.

و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

امشب دلم را می تکانم پیش پایت


چیزی ندارم من بجز این دل برایت

 

امشب گلوی زخمی ام را می سرایم


یعنی تمام غربتم را در هوایت

 

می خواهم امشب سالها خاموشی ام را


آرام بـــــردارم بــــــریزم در صـــــــــدایت

 

ای با دل من آشناتر از من ای خوب


دیری است تنها مانده اینجا آشنایت

 

دیری است بی تو کلبه ام تاریک مانده است


بگشـــــای بر من روزنـــــی از چشــم هایت

 

چشم انتظار چشم زیبای تو تا چند


تا چند محــــروم از نگاه دلــــربایت

 

بر من اگر یک لحظه می تابید چشمت


در زیر شمشیر تو می گشتم فدایت

 

                                         وقتی نگاه شرقی ات می بارد از مـــهر


                                            من کیستم؟ خورشید می افتاد به پایت

 

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |


Design By : Night Skin