تبليغاتX
gloom


gloom

هموطنان عزیز توجه کنند هرشبی که فرداش تعطیل بود شب جمعه نیست......ستاد اصلاح الگوی مصرف

كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم . و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد . آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگي كرد ؟ دنيايي كه در آن آدم ها روزي چندين بار عاشق مي شوند . دنيايي كه در آن عشق را تنها در ويترين كتابفروشي ها ميتوان يافت . دنيايي كه در آن محبت و صداقت مرده و جاي آنها را بي وفايي و دروغ گرفته . دنيايي كه در آن دروغ عادت؟ بي وفايي قانون؟ دل شكستن سنت است . دنيايي كه در آن عشق را بايد به بها خريد.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

به گل گفتم عشق چيست ؟

 

 گفت از من خوشبو تر است ....

 

به پروانه گفتم عشق چيست؟

 

 گفت از من زيباتر است ....

 

به شمع گفتم عشق چيست؟

 

گفت از من سوزاننده تر است ....

 

 به عشق گفتم آخر تو کيستي؟

 

»»گفت نگاهي بيش نيستم...

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

مرگ

پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد گلويم صو تكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را

( دكتر علي شريعتي)

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

مترسک

توی یه مزرعه بزرگ که میان یه روستای آرام و ساکت بود که مردماش با هم دوست و آشنا بودند یه مترسک زندگی میکرد
صبح تا شب یه جا ایستاده بود و اطراف را نگاه میکرد روز هایش تکراری شده بود
وقتی خوشه های گندم با باد میرقصیدند,یا روستاییان با هم به جمع آوری گندم ها میامدند و از شادی آواز می خواندند دیگه برایش اهمیت نداشت.او زیبایی های اطراف را دیگه نمی دید و همه برایش مسخره بود آخه او خیلی تنها بود
هیچکس قدر او را نمی دانست
آن گندم های خود خواه او را که صورتی زشت داشت مسخره می کردند و زیبایی خود را به رخ او می کشیدند و قلبش را میشکستند
آن روستایی های مغرور,هیچ وقت به فکر او نبودند
چه زمان هایی که او اشک هایش را به قطره های باران سپرده بود و
چه سال هایی که از روی دلتنگی با برف ها حرف زده بود و برفها بستر گرمای او بودند نه بستر سرمایش
چه روزهایی که با سایه خود درددل میکرد و او را دوست خود فرض میکردی,دوستی که

هیچگاه با او حرف نزد
و هیچ کس نبود که این همه تنهایی را ببیند

پرنده ها تا او را میدیدند,فرار می کردند,بچه ها هنگام بازی او را با سنگ میزدند
و او به جای گریه,لبخند میزد تا مبادا آن خنده های کودکانه.باز به سکوت مطلق مزرعه تبدیل شود
او دیگر از آن همه سکوت متنفر بود
حاضر بود صدای درد را در خود خفه کند ولی باز آن سکوت به سراغش نیاید
سالها کذشت و او دیگر پیر شده بود,شاید هم جوان بود ولی درد روزگار.بی مهری دنیا او را پیر نشان می داد
آنقدر زیر باران و برف مانده بود که لباس تنش پاره پاره شده بودوشاخه های بدنش زیر نور آفتاب خشکیده بودند و او دیگر توان ایستادن نداشت
پرنده ها دیگر از او نمیترسیدند و او چه شاد بود میان خشم روستاییان
یه روز مردم ده بعد سالها به سراغش آمدند و او تصور کرد که آنها به تنهایی او پی بردند

چه تصور احمقانه ای
مترسک به آنها لبخند زد ولی آنها هیچی ندیدند جز پیری مترسک
همه یک صدا حکم مرگ او را دادند بدون آنکه بدانند او سالهاست که مرده
او را تکه تکه کردند و با هر ضربه آنها, مترسک فریاد شادی سر میداد آخه دیگه مجبور نبود سالهای بیکسی را تحمل کند
لحظه های آخر چشمهایش را گشود و دید مترسک جدیدی جای او آمده و او با خود فکر کرد باز هم تکرار تنهایی این دفعه برای یه مترسک دیگر
حالا اجزای تکه تکه مترسک هر گوشهای افتادهایت
عدهای از پرنده ها از شاخه های خشکیده او لانه ساختند و او بستر گرمای جوجه های آنها شد,همان پرنده هایی که روزی از او میترسیدند,

حالا در آغوش او

می خوابند
تکه های دیگر او گرمای آتشی شد برای سرمای کودکان,کودکانی که

او را با سنگ میزدند
مترسک از اینکه با مرگش دلها را شاد کرده بود شاد بود و بعد از سالها خندید

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

شعرهایم را بسوزان

خاطرات عمر شیرین مرا

یادبود عشق دیرین مرا

 

در سکوت بی سرانجام بیابان

آتشی از استخوانم برفروزان

در میان بوته های خشک بی جان

در غبار آسمان گرد بیابان

بسوزان،بسوزان

شعرهایم را بسوزان

برگ برگ خاطراتم را بسوزان

تا نماند قصه ای از آشنایی

تا شود خاموش فریاد جدایی

تا نماند دیگر از من یادگاری

در خزانی یا بهاری

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

روز مبعث

 

پیامبر مبارک

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط کیا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط کیا| |

دو کبوتر باهم؛

هردو هم لانه هم؛

هردو هم خانه هم

پر گشودند به صحرای بزرگ؛

شاد تا دامن دشت

لحظه ای چند گذشت؛

نغمه خواندند وبه فارغ بالی...........

روی هر شاخه نشستندو پریدند به شوق

نوک منقار به هم مالیدند

ناگه از سینه ی کوه

بانگ تیری به همه دشت نشست

رشته ی خواب چمن را بگسست

دو کبوتر باهم؛بال در بال به خون غلتیدند

پر شکسته به هم مالیدند

لحظه ی آخر دیدار رسید

دیده در دیده ی هم

یکصدا نالیدند

دو کبوتر غم خود را به نگاهی با هم؛

به وداعی گفتند...........

لحظه ای تلخ گذشت؛

هردو در خون خفتند.......

ناگهان نغمه گری ؛

نغمه بر آورده به کوه

ناله ای پر اندوه.........

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است

زندگی دشت غم است؛

چه توان کرد !!!!!!!!!!!در این دشت غریب

غم وشادی با هم است

اشک من می گوید

چه توان کرد در این دشت غریب

غم من ؛کشت مرا..............

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است..........

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط کیا| |

به تو می اندیشم
فصل زندگی ام را با عشق آغاز کردم ودر دوران جوانی به زیبایی و پاکیت
 ایمان آوردم .
یافتم تو را با تمام عظمتت و یافتم تو را در تنهاییم و یافتم تو را برای تسکین غمهایم واینک صبحگاهان که چشمانم را می گشایم تا روزی دیگر را شروع کنم
در آن لحظه به تو می اندیشم وقتی که دستانم را برای مناجات با خدا به سوی آسمان می برم حتی در آن لحظه نیز به تو می اندیشم در نگاه های خسته مردمان در دستان گرم دوستان در صدای زیبای مادرم در بهاران که شکوفه ها را به نظاره می نشینم حتی در آن لحظه هم به تو می اندیشم وقتی شبنم با ران به روی دیدگانم می چکد در آن لحظه قلبم پر از یاد تو می شود. حتی وقتی که در هیاهوی کار
  لحظه ای از یادم غافل می شوی من در آن لحظه نیز به تو می اندیشم شبها که آرامش و تاریکی  همه دنیا را با سیاهش پر میکند من خانه دلم را به یاد تو روشن می سازم  

حتی اگه روزی رسد که تو دیگر به من نیندیشی من به عشق تو و رویای باتو بودن خواهم اندیشید

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

شعر اسکناس

توانا بود هر که دارا بود                 ز ثروت دل پیر برنا بود


پر قو بود پول را رختخواب
            هنر رختخوابش مقوا بود


همه سهم استاد دانشکده
                  پشیزی حقوق و مزایا بود


فغان سهم مردم ز نان و لباس
          از آن سوی ویترین تماشا بود


کدامین کس از شاعری برج ساخت
   کدامین کس از شعر دارا بود


از این پس پدر زیر خرج گران
        بزاید برش کار ماما بود


از این پس پسر می نویسد دگر
         هر آنکس که نان داد بابا بود

******************************

سکه و پول و اسکناس                  چاره کار آدماس  


خونت کجاس ماشینت چیه
  

           فهم و شعور باد هواس


تو این روزا هرکی پول داره
  

        تو چراغ جادوش غول داره


پیر و کچل بیسواد و زشت
 

            ویلا داره ولی مثل بهشت


صدتا تحصیلکرده نوکرشن

            زناش سن دخترشن


ملق و وارو از پشت میزنه
     

       امضا بلد نیست پای چکاش انگشت میزنه

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

نزدیک ترین چیز ها مرگ است و دورترین چیزها آرزوست

 

سقراط

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

دانم  ای  زیبا  روزی  بر  مزارم بنشینی                  سر کنی آه  و  زاری گوشه ی غم بگزینی

من به امید وصالت عمر خود دادم بر باد                  تا تو اکنون اینچنین بر خاک ماتم بنشینی

رفتـــه ام   از    یـــاد   عمر  بی بنیـــــاد                   در  غــــــــم    رویـــت   داده ام    بـر بـــاد

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی            که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو  نه  مثل  آفتابی  که طلوع  و غیب دارد       دگران روند و آیند تو هنوز هم  که هستی

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

در شبی غمگین تر از من قصه رفتن سرودی

تاکه چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی

ای دریغا دل سپردن  به عشق تو بیهوده بود

وعده ها و خنده های تو به نیرنگ آلوده بود

ای ز خاطر برده عشق آتشینم

رفتی اما من فراموشت نکردم

چلچراغ روشن بیگانه بودی

سوختم م بیهوده خاموشت نکردم

رفتی اما قلب من راضی نشد

 برتو و بر عشق خود نفرین کند

بی تو شاید بعد از این افسانه ها

ترک عشق و این غم دیرین کند

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

**حتما برات پیش اومده وقتی داری به آسمون نگاه می کنی یکی

ازت بپرسه:"دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟"

یا ازت بپرسه :"داری بکدوم ستاره نگاه می کنی؟"

اکثر ادما می گن:دارم به پر نور ترین ستاره نگاه می کنم.

ولی یادت باشه

اونی که از همه پرنورتره،علاوه بر تو،چشم خیلیای دیگه دنبالشه.

به ستاره ای خیره شو که حتی اگه کم نوره،

ولی مطمئنی جز توهیچکس دیگه بهش چشم ندوخته**

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

بیوگرافی فروغ فرخزاد :::::::

فروغ شاعر معاصری است که سبک وشیوه ی خاصی را در شعر و ادبیات فارسی ابداع کرده است و وجه تمایز او با سایر شاعران بی پروایی او در بیان احساسات خود است.همچنین کمتر شاعر زنی در تاریخ ادبیات ایران پیدا می شود که همانند فروغ تمایلات شهوانی و خواسته های درونی اش را به صراحت بیان کرده باشد...ویژگی کلام فروغ را می توان در رک بودن کلام و بی توجهی به عادات موجود در جامعه شعری و همچنین شیوایی و رسایی کلام خلاصه کرد..

 

فروغ خودش می گه که خصوصیاتش رو تو زندگیش از شاعرایی مثل اخوان، شاملو،لاهوتی،مهدی حمیدی،نادرپور، سایه و مشیری گرفته ولی هیچ وقت نخواسته که آیینه ی اونها باشه و فقط می خواسته که دیدی مثل اونها داشته باشه.. فروغ گفته که تاثیر نیما در زندگیش خیلی زیاده و تو شعرش از جهت زبان و فرمهای شعری از نیما تاثیر گرفته..فروغ درباره نیما گفته :(نیما گفت ببین اما دیدن را خودم یاد گرفتم.. من می خواستم نگاه نیما را داشته باشم اما در پنجره ی خودم نشسته باشم)     (اوووووووووو) البته فروغ عامل رسیدنش به این موقعیت رو تجربه های خودش در زندگی می دونه...فروغ بعد از نیما شاملو رو نزدیکترین شاعر به خودش از لحاظ  سلیقه های شعری و احساساتش می دونه....

 

یه چیزی که راجع به شاعرایی مثل فروغ یا مشیری  جالبه اینه که اونا شعر گفتنشون رو از بدو دوران بلوغ فکریشون

یعنی 14 یا 15 سالگی شروع کردن من این پایین واستون از فروغ یه شعر قشنگ گذاشتم:

 

خواب

شب به روی شیشه های تار

می نشست آرام چون خاکستری تبدار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاج ها جادوگر مهتاب با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گویی او در گوی ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای زخواب،ای سرانگشتت کلید باغ های سبز

چشمهایت برکه ی تاریک ماهی های آرامش

کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 فرق حمام کردن آقايون و خانمها


يك دختر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ لباساشو رو درمياره
٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه
٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت
٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان

۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده
٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده

۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره

۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره

۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه

۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي

۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه
٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته

۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت

۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه

۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه

۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

ساعت ۸ شب


يك پسر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته
٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ
٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز
٬ آبي٬ بنفش

۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا

۹ـ زير دوش میـگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم
٬كر كر ميخنده

۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده
٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و جیش میکنه توش

۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه)

۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق

۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 

 

سابقاً در روستاها همه به هم سلام  می کردند ولی حالا جمعیت کره زمین آنقدر زیاد شده که دیگر وقتی باقی نمی ماند تا به همه مردم سلام کنیم.

مردم از سلام کردن ما خوششان می آید و چون این کار هیچ خرجی بر نمی دارد،بهتر است از سلام کردن دریغ نکنید.

چگونه باید سلام کرد؟  خیلی آسان است،بگویید سلام.

میان جوانان و دوستان صمیمی؛«به به سلام».(یا اسم او را می برید یا نمی برید.)

به یک خانوم؛«سلام خانوم».(بدون اینکه نامش را ببرید.)

به یک آقا؛«سلام آقا».(بدون اینکه نامش را ببرید.)

به یک اسب؛«سلام آقا اسبه»

اگرماده است؛«سلام مادیان خانوم».

اگر از نر و ماده بودنش بی اطلاعید،یک بار به عقب اسب توجه کنید.بعد به روبروی او بیایید وطبق دستور داده شده سلام کنید.

در موارد کاری یا معاملات تجاری حتماً نام فامیل طرف را بر زبان بیاورید.

«سلام آقای محمدی».

البته فقط به« آقای محمدی» بگویید آقای محمدی.

به یک خانم و آقا؛

«سلام خانم .سلام آقا»

به یک دختر ترشیده؛

«سلام خانوم»

هرگز نگویید« دختر خانوم».(بگذارید خیال کند اگر میخواست می توانست شوهر کند).

مجبور نیستید به اینها سلام کنید؛

به آشنایی که در حال زدن صندوق بانک است.

به فردی که در حال خود کشی است(اول باید او را نجات بدهید بعد سلام کنید!)

آداب دست دادن   با این افراد شما دستتان را پیش نبرید.بگذارید اگراومایل بود دست دراز کند.

1-به یک خانم.

2-به شخص مسن تر از خودتان.

3-به یک شخصیت مهم.

4-به کسی که به شما معرفی می شود.

توجه:  به فقیری که دستش را پیش آورده، نباید دست بدهید.بلکه سکه ای در کف دستش بگذارید.

آیا برای دست دادن باید دستکش ها را از دست بیرون آورد؟

بله

شخسی که می خواهد با شما دست بدهد، مایل است دست شما را بفشارد نه دستکش را.

دست بوسی   برای ادای احترام بیشتر می توان دست طرف را بوسید.دست استاد،پدر،مادر...ولی مواظب باشید برای این کار قوانینی هم وجود دارد.

دست آشپزها را نبوسید.خصوصاً اگر ماهی پاک کرده باشند یا سیر و پیاز رنده کرده باشند.

توجه:  «اگر سرما خورده اید و از بینی تان آب می چکد دست هیچ کس را نبوسید!»

وسسلام.

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 

متن كامل نامه بوش به احمدى نژاد را اندكي پيش روزنامه ايچنا- چاپ شانگهاي- مخابره كرد. در اين نامه آمده است:
«آقاي محمود احمدي نژاد
رييس جمهور جمهوري اسلامي ايران؛
نامه ارسالي شما از طريق سفارت سوييس، حافظ منافع ايالات متحده امريكا در ايران، دريافت شد. بسيار خوشحال هستم كه سرانجام باب تعامل و گفتگو بين دو كشور بزرگ و اثرگذار جهان يعني جمهوري اسلامي ايران و ايالات متحده امريكا با اين نامه باز شده است. همچنين درايت شمار را در تنظيم آن متن مصلحانه مي‌ستايم كه به جاي پرداختن به مسايل بي اهميتي نظير نفت به دغدغه‌هاي بزرگتر بشري پرداخته بوديد. اين نشان مي‌دهد كه ما و شما در يك چيز با هم اتفاق نظر داريم و آن همان است كه شما ايراني ها به آن "كار را به كاردان بسپار" مي‌گوييد. به عبارت بهتر شما قبول داريد كه دخالت در كارهاي كم اهميت مربوط به زمين بر عهده ما باشد و تعيين تكليف در مورد امور آسماني به عهده شما. كاملا موافقم به شرط آنكه به كاهش بهاي نفت كمك كند!

آقاي رييس جمهور
گمان مي‌كنم – فارغ از اوضاع و افكار عمومي حاكم بر تهران و واشينگتن- من و شما در بسياري از مسايل مثل هم فكر مي‌كنيم.
مثلا شما از اين نگران هستيد كه ما عراق را 50 سال به عقب برگردانيم و ما هم از اين نگران هستيم كه شما ايران را 50 سال به عقب برگردانيد! شما نگران اين هستيد كه ما صدها ميليارد دلار از خرانه چند كشور بيگانه برداريم و صرف هزينه‌هاي خودمان غيرضروري كنيم و ما هم نگران اين هستيم كه شما صدها ميليارد دلار از خزانه كشور خودتان برداريد و صرف هزينه‌هاي نامربوطِ ديگران كنيد!
يا مثلا شما از من مي‌پرسيد: " چرا چنين مخالفت گسترده اى با برگزارى همه پرسى انجام مى شود؟ " و من هم از شما مي‌پرسم " چرا چنين مخالفت گسترده اى با برگزارى همه پرسى انجام مى شود؟ " منتها شما از رييس جمهور امريكا در مورد همه‌پرسي در "فلسطين" مي‌پرسيد و من از رييس جهمور ايران در مورد همه‌پرسي در "ايران"!
در حقيقت حتي من فكر مي‌كنم كه ما حتي در مورد مساله اسراييل هم يكسان عمل مي‌كنيم: من طوري در مورد اسراييل و هويت تاريخيِ آن صحبت مي‌كنم كه در نهايت به سود منافع امريكا باشد و شما هم طوري در مورد اسراييل و هويت تاريخي آن حرف مي زنيد كه در نهايت به سود منافع امريكا باشد!

آقاي رييس جمهور احمدي نژاد
قطعا مي‌دانيد كه من نه آموزگارم و نه مانند شما سواد آكادميك و دانشجو دارم. اما تا آنجا كه آقاي سازگارا به من گفته‌اند شما در رشته مهندسي عمران كه يك رشته فني است تحصيل كرده‌ايد و در دانشكده‌اي فني از دانشگاه علم و صنعت نيز تدريس كرده‌‌ايد. بنابراين من نمي‌فهمم كه چطور دانشجويان مهندسي، در كلاس‌هاي فني با شما كه معلم‌شان بوده‌ايد در مواردي نظير سياست‌هاي امريكا، صلح جهاني، آموره‌هاي مسيح(ع) و ليبراليسم بحث مي كرده‌اند و شما نيز تاريخ جنگ‌هاي جهاني و هولوكاست را به آنها آموزش مي‌داده‌ايد!
آيا مفهوم "رشته‌هاي مهندسي" در ايران به معناي همان چيزي است كه در ساير جاهاي دنيا به آن "علوم انساني" مي‌گويند ؟ يا واقعا شما به كسي كه قرار است سد و جاده و ساختمان بسازد در مورد تاريخ و فلسفه و دين و سياست آموزش مي‌دهيد؟! اگر اينگونه است پس بيجهت نيست كه چند برابر تلفات كلِ ارتش‌هاي خاورميانه و آسيا، هر سال تلفات جاده‌اي داريد و با هر زلزله‌ي متوسطي، ده‌ها هزار نفر در ايران كشته مي‌شوند!

آقاي احمدي‌نژاد عزيز
البته نمي‌خواهم با اين نامه در امور داخلي كشور شما دخالت كنم و اصولا گزينه نظامي را ترجيح مي‌دهم ولي به آن دسته از مردم و يا دانشجويان كه به نوشته شما دايما "نقشه 60 سال پيش جهان را نگاه مي‌كنند و دنبال اسراييل مي‌گردند و نمي‌توانند آنرا پيدا كنند" توصيه مي كنم تعداد كشورهاي جهان در آن تاريخ را از روي نقشه‌ها و كره‌هاي قديمي بشمارند و با تعداد كشورهاي جهان در حال حاضر مقايسه كنند، تا آرام بگيرند و بگذارند ما هم آرام باشيم.
گذشته از اينها من گمان مي‌كنم بهتر است اگر برايتان مقدور نيست تا به دانشجويان رشته‌هاي مهندسي‌تان درس‌هاي فني بياموزيد، دست كم تعدادي نقشه و كره جغراقيايي جديد براي آنها تهيه كنيد تا اين‌قدر مجبور نباشند اسراييل را بر روي نقشه‌ها و كره‌هاي 60 سال پيش پيدا كنند! (ايالات متحده امريكا حاضر است تحريم‌هاي ايران را در خصوص فروش تعداد معدودي نقشه و كره جديد توسط شركت‌هاي امريكايي به موسسات ايراني را لغو كند به شرط آنكه ايران هم كليه فعاليت‌هاي غني‌سازي خود را فورا به حالت تعليق درآورد!)

آقاي محمود احمدي‌نژاد
شما در نامه‌ي طولاني‌تان يك سطر را به مسايلي كه بايد براي ايراني‌ها خيلي مهم باشد مثل " كودتاى
۱۳۳۲ و به تبع آن سرنگونى رژيم مشروع وقت، مخالفت با انقلاب اسلامى، تبديل سفارت به مقر حمايت از فعاليت هاى مخالفان جمهورى اسلامي، حمايت از صدام در جنگى كه عليه ايران به راه انداخت، مورد اصابت قرار دادن هواپيماى مسافربرى ايرانى و مسدود كردن دارايى هاى ملت ايران" اختصاص داده‌ايد و در مقابل 12 صفحه در مورد مسايلي كه براي شهروندان امريكايي مهم است مثل وضعيت روحي سربازان امريكايي در عراق، هرينه‌هاي سرسام آور جنگ عراق و دفاع از اسراييل براي ماليات‌دهندگان امريكايي، يازده سپتامبر و عوامل آن، كودتاها در امريكاي لاتين، بي‌خانمانهاي ايالات متحده و دستورات عيسي مسيح(ع) نوشته‌ايد.
اين نشانه حسن نيت شماست و من از طرف ملت و دولت امريكا از شما سپاسگزارم كه حتي در اين شرايط بحراني و در اين مجال و موقعيت تكرار ناشدني نيز، آنقدر مهربان و از خودگذشته‌ايد كه به جاي كشور و ملت خودتان به فكر ايالات متحده و ساكنان آن هستيد. مطمئن باشيد هيچ رييس‌جمهور در طول تاريخ مانند شما عمل نخواهد كرد!

همكار عزيز
متاسفانه بيش از اين وقتي براي پاسخ به نامه شما ندارم وبايد براي گروهي از نيروي دريايي كه در قالب سه ناو هواپيمابر عازم خليجِ هميشه فارس ايران هستند، عازم يكي از بنادر شوم. به هرحال صميمانه‌ترين تشكرات خود و همكارانم به ويژه خانم رايس را از اينكه با درك موقعيت ما، نامه‌تان را طوري تنظيم كرديد كه كوچكترين خللي در تلاش‌هاي ما در خصوص اجماع جهاني بر عليه ايران وارد نساخت، تقديم دارم.

با سپاس و احترام
جورج بوش كوچك
رئيس جمهور ايالات متحده امريكا

پي نوشت: راستي دوست عزيز
چون نه در امريكا و در هيچ كجاي جهان، هيچ سفارتخانه و حتي شخصي حافظ منافع ايران نيست؛ مجبورم اين نامه را با يك كبوتر ارزان قيمت چيني بفرستم يا اينكه وقتي خودم آمدم ايران آنرا بهت تحويل بدهم. اميدوارم راه اول كمتر طول بكشذ!
جورج»

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

حضور محترم برادر گرامی جناب آقای جرج بوش 

با درود بیکران به روح پر فتوح بنیانگذار آمریکا حضرت ابراهام لینکلن و با سلام و احترام به روان پاک شهدای ویتنام و جنگ با سرختپوستان و همچنین کشته شده های سونامی و دیگر سیلزده های روستاهای امریکا- اینجانب محمود احمدی نژاد فرزند احمد متولد ۱۳۴۸ شماره شناسنامه ۴۵۶ صادره از گرمسار وکالت بلا عزل از سوی مقام معظم رهبری حضرت آیت الله امام خامنه ای (سه تا صلوات) دارم تا به شما نامه بنویسم و شما را از حمله به ایران و نابودی نظام مقدس جمهوری اسلامی منصرف کنم و شما را به صلح و صفا و دوستی و برابری و برادری و اینجور چیزای غربزدگی دعوت کنم.

برادر جرج!

بیایید با هم آشتی کنیم. قهر کار بچه هاست. هرچه بوده تمام شد. ما یه خورده خامی کردیم و یه حرفایی زدیم شما بیخودی جدی گرفتید. بجان شما قضیه عنی سازی و کیک زرد همش خالی بندی بود. فکر میکردیم شما عقب نشینی میکنید. اصلا همه این سینی کیک زرد که خریدیم مال خودتون. ما نخواستیم. خوبه؟ راحت شدید؟

جرجی جان! نکند یه بار گول اون خانوم کاندولیزارایس را بخوری و دستور حمله بما رو بدی. ما میتونیم با هم رفیق باشیم. ما میتونیم به شما در همه زمینه ها کمک کنیم. مثلا میتونیم برادران بسیجی مون را بفرستیم آمریکا برایتان اورانیوم غنی کنند. ما میتوانیم دستاوردهای منحصر بفرد علمی خودمان را در زمینه کیک زرد و شله زرد را در اختیار دانشمندان شما قرار دهیم. اصلا میتوانیم برایتان ژاندارم خلیج فارس بشیم تا هرکس بدون مایو توی خلیج فارس شنا کرد دستگیرش کنیم و تحویل شما بدهیم.

آقا جرج! بجای این همه فحش و دعوا بیا دست خانم بچه ها را بگیر همین جمعه ناهار تشریف بیارید منزل ما. یه لقمه نون و پنیر با هم بخوریم و دور هم جمع باشیم. اگه دوست داشتی خانم بچه ها را یه خورده زودتر بیار بزار منزل ما تا من و شما با هم بریم نماز جمعه. میریم اون صف اول میشینیم که تلویزیون ما را زیاد نشون بده. بعد میریم جلو لانه جاسوسی یه خورده شعار میدیم و برمیگردیم خونه. نهاری رو با هم میزنیم. بعد یه چرت بعد از غذا. بعدش هم فیلم سینمایی بعد از ظهر جمعه رو از صداو سیما نگاه میکنیم. عصر وقتی هوا خنک شد خواستید میتونید تشریف ببرید.

آقا جواد! (همان جرج سابق) خدای نکرده از دست من دلخور نباشی ها. من اگر گفتم اسرائیل باید حذف شود بجون بچه هات شوخی کردم. ماشالله خودت فهمیده هستی و سرت تو حساب و کتابه. میدونی که ما اگه این حرفا رو نزنیم چطوری مملکت رو اداره کنیم؟

ببین جرجی جان!اگر هم یه زمانی هوس کردی که به ما حمله کنی بالاغیرتن از قبل یه ندا به ما بده که زود دربریم و زیر دست و پا له نشیم. چاکرتیم به مولا.

منتظرتم روز جمعه. یادت نره. با خانم بچه ها. تعارف نمیکنم. حتما تشریف بیارید. قدم تون رو چشم. 

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 

انتشار سوالات کنکور.

انتشار سوالات کنکور.

 

تذکر آيين نامه اى: ۱- از خوردن قلم پرهيز کنيد. ۲- از تا کردن٬ مخدوش کردن٬سابيدن٬ ليس زدن و موشک درست کردن پاسخنامه خودداری نماييد. ۳- کيک به تعداد لازم خريداری شده است٬ از گدا گشنه بازی پرهيز کنيد! ۴- آماده! اکشن!!!

 

 

۱) کداميک از فرمايشات لقمان حکيم به فرزندش می باشد؟
الف) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست دارد.
ب) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست ندارد!
ج) پدرسگ مگه من سر گنج نشستم؟
د) شيرمو حلالت نمی کنم اگه يه بار ديگه اين پری ورپريده رو سوار ماشينت کنی!

 

 

۲) مرواريد خليج فارس؟
الف) کيش     ب)پيشته     ج) چخه     د) مااااوووو(صدای گربه بعد از دمپايی خوردن
)

 

 

۳) بزرگترين هواپيمای مسافربری جهان؟
الف) بوئينگ(
Booing)      ب) بوئينگ کوچولو (Booing 345)
ج) بوئينگ بزرگ(
Booing707)      د) باز کن اون پنجره رو! خفه شديم از بوش !!

 

 

۴) خواننده ی تپل ترک؟
الف) سيبيل کن  ب) سيبيل تراش   ج) ريش تراش  د) سه بيل و سه خاک انداز تراش
(Mach 3)

 

 

۵) کداميک يک تيم اسپانيايی است؟
الف) اتلتيکو بيل بااو
ب) اتلتيکو کلنگ با من
ج) اتلتيکو خاک انداز هم با من
د) اتلتيکو! پس تو چه غلطی می کنی؟

 

 

۶) نامزد خوش خنده ی آخرين دوره رياست جمهوری؟
الف) کرروبی     ب) کورپاک کنی     ج) کچل شويی     د) همه ی موارد!

 

 

۷) نژاد مردم ساکن کرواسی؟
الف) کروات     ب) پاپيون     ج) دستمال گردن     د) هيچکدام(يقه وطنی
)

 

 

۸) کداميک جز خبرگزاريهای داخلی نيست؟
الف) ايلنا     ب) ايسنا     ج) خاله نسرين اينا     د) ای شرتی بزن پرس! (افتاد؟
)

 

 

۹) فوتباليست انگليسی؟
الف) اندی کول     ب) اندی زيربغل     ج) اندی سرشانه     د) اندی مرسی هيکل

 

 

۱۰) از سازهای موسيقی که همنشينی با مبتديان اين رشته توصيه نمی شود؟
الف) ساکسيفون     ب) کوله پشتی سيفون     ج) چمدون سيفون     د) کيف پول سيفون

 

 

۱۱) بازيکن تيم ملی عربستان؟
الف) احمد الدوساری     ب) حسن السه تبريز     ج) غضنفر الچهار قزوين     د) قلی ال اِن سانفرانسيسکو

 

 

۱۲) رئيس جمهور کوچولوی روسيه؟
الف) پوتين     ب) صندل     ج) دمپايی     د) نزن بابا  رفتم
!!!

 

 

 

۱۳) .................. بى تو سردمه ؟

الف) بخارى       ب) پتو          ج) آرش     د) دى جى على گيتور !!

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

بیچاره دخترا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بیچاره دخترا اگه خوشگل باشن میگن عجب جیگریه!!  اگه زشت باشن میگن کی اینو میگیری!! اگه مودبانه  حرف بزنن میگن چه لفظ قلم حرف میزنه!! اگه رک و راست باشن میگن چه بی حیاست!! اگه یخورده فکر کنن میگن چه قدر ناز میکنه!! اگه فوری جواب بده میگن منتظر بود!! اگه تند راه بره میگن داری میری سر قرار!! اگه یواش راه بری میگن اومده دور بزنه!! اگه باموبایل حرف بزنه میگن داری با دوست پسرش حرف میزنه!!اگه خواستگارو رد کنه میگن یکی داره!! اگه حرف ازدواح پیش بکشه میگن دلش میخواد!! اگه ................. میگن......!!!!

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

ای نازنین لبانت را از خنده باز کن

 

تا بتوانم عشق را درسرخی وقشنگی لبانت دریابم

 

وبایک بوسه مزه عشق را بچشانم

 

و پشت میله های قفس غم آوارگی ایم را احساس نکونم

 

تا از بیهودگی نجات یابم

 

ای نازنین اگه تو بخواهی از من جدا شوی

 

آسمان چشم ها یم ابری خواهد شد

 

تیرگی آن را می پوشاند

 

و قطره قطره اشک  را بر گونه ام  نمایان می کوند

 

بیا که تنها نگاهم به دنبال توست

 

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

دلم میخواد گریه کنم

اما شونه کسی پیدا نمیشه

دلم میخواد بخندم

اما دلم راضی نمیشه

دلم میخواد بمیرم

اما تو راضی نمیشی

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن

بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 شاید اونجوری که با ید قدرت من ندونستم

 

حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

 

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

 

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

 

نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

 

که بگم دیوونت من زندگیم به تو بستم

 

تو رو دیدم مثل اینه توی تنها یی شکستی

 

من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی

 

نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

 

چشم تو پراز گلایست اما هرگز نمی گفتی

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

دو تا چشمام همه جا دنبال تو می گرده

 

با نبودنت دلم با غصه ها سر کرده

 

شب و روز در پی تو من هم جا رو گشتم

 

یکی گفت غصه نخور اون داره بر می گرده

 

زندگی باعشق تو رنگ دیگه داشت برام

 

رفتی وبدون تو وتلخ شده روزوشبها م

 

دل من با هیچ کسی نمی تونست خو بگیره

 

شب وروزمنتظروچشم براهت مونده هنوز

 

کسی مثل تو نبود کسی مثل تو نشد

 

همش از خدا میخوام که بیایی زودزود

 

کاشکی می شد دوباره باز همو پیدا بکنیم

 

سفره عشقمونو با هم دیگه وابکنیم

 

کاش تو این شهر غریب صدای اشنا بیاد

 

 

دل من هواتو کرده فقط هم تورومیخواد

 

واقعا کسی مثل تو نشد کسی مثل تو نبود

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه

 شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب

بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك

مي خوابه ولي تو اون رو نمي بيني

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

غروب شد..........خورشيد رفت...آفتابگردان دنبال خورشيد

مي گشت..نا گهان ستاره اي چشمک زد! آفتابگردان سرش را پايين

انداخت..........آري گلها هيچوقت خيانت نمي کنند

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 سخنی با خدا

 

 

خدای خوبم

هر روز را به تو می سپارم

لطفا ناامیدی دیروزم را دور کن

به من کمک کن تا آن چه را سبب درد و رنجم شده است

و آنچه که محدود و محصورم می کند

ببخشم

به من کمک کن تا دوباره شروع کنم

لطفا به زندگیم برکت ببخش و ذهنم را روشن کن

خدای خوبم به هر کس و هر موقعیتی که با آن روبرو می شوم برکت ببخش

از من انسانی بساز که خودت می خواهی

کاری را انجام دهم که تو می خواهی

لطفا به درون قلبم نفوذ کن و هم خشم، ترس و درد درونم را دور کن

روحم را جانی تازه ببخش و ذهنم را آزاد کن

امیدوارم لطف رحمتت شامل همه روابطم

چه با انسانهایی که کار می کنم و چه افرادی که برایم کار میکنند

خدای خوبم اشتباهاتم را اصلاح کن

غم اندوهم را دور کن

پروردگارا راه را نشانم ده تا بتوانم راه زندگی را بگشایم

به من بینشی ده تا تغییراتی را در زندگیم ایجاد بکنم

لطفا به نزدم بیا و وضع زندگیم را بهبود ببخش

ترا سپاس که همه اندامهایم در نهایت سلامت به کار خود سرگرمند

سپاس که تندرست و نیرومندم

پروردگارا تمامی بندگان مریض احوالت را شفا بده

رحمت تو سرشار است به خاطر همه الطاف تو سپاسگذارم

 

  آمین

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 

دنياي گنجشكي
يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي
 كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!

موهاي سفيد

پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي كني، يكي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»

طرفداري
دو شكارچي با هم صحبت مي
 كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟»
دومي: «با تفنگ شكارش مي
 كنم.»
اولي:
 « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»
دومي:« مي
 روم بالاي درخت.»
اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»
دومي: «خب، پشت يك صخره پنهان مي
 شوم.»
اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومي:« توي گودالي دراز مي
 كشم.»
اولي: «اگر گودال هم نبود؟»
در اين موقع، شكارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش!
  بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!

به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟

      اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!

     غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!

      پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"

غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!   

مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!

   يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه  پانصدتومنه!!!

                 ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.

شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!

ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر  ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود!

يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.

معلم: ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟
ناصر: آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم

پسري به پدرش گفت:پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟
پدر: بله پسرم
پسر: باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟
پدر: بله پسرم
پسر: خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.

مشتري: اين كت چند است؟
فروشنده: ۱۰ هزار تومان.
مشتري: واي! اون يكي چي؟
فروشنده: دو تا واي!

عكاس:دوست داريد عكستان را چگونه بگيرم؟
مشتري:مجاني!

معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان كلاس تكليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع كلمه اي است؟
دانش آموز: اجازه!  حرف اضافه.

اولي: ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.
دومي: مي تواني حرفت را ثابت كني؟
اولي: بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.

دروغگو ها

اولي: يك روز توپم را شوت كردم، رفت كره ماه، خورد توي سر يك نفر و برگشت. دومي: عجب! پس آن توپي را كه خورد توي سرم تو شوت كرده بودي؟

دزدي
صاحب خانه: آي كمك، كمك! دزد!
دزد: داد نزن بابا! كمك لازم نيست،  من با خودم چند نفر آورده ام.

استراحت
اولي: از بس استراحت كردم، خسته شدم.
دومي: خب يك كم استراحت كن.

جملات كوچك به سبك انسان هاي بزرگ!!!

* دريا براي صرفه جويي در آب، كمتر موج مي فرستد.
*
روزگار غريبي است. يكي در آبپاش گلاب دارد و يكي در گلاب پاش آب هم ندارد!
*
فكرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند.
*
ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم.
*
سيب به درخت چسبيده، به قانون نيوتن دهن كجي مي كند.
*
از دودلي خسته شده بودم، يكي از آنها را يدكي نگه داشتم.
*
زنبور تنها پزشكي است كه بدون معاينه به مريض آمپول مي زند.

 

دزدي عمر
از كسي پرسيدند: چند سال
داري؟
گفت: هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...!
رندي گفت: از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس  پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!                                                          مولوي. مثنوي
 

    ترکه میره طوطی بخره جغد بهش میندارند. بعد از چند روزازش می پرسند : حرف هم میزنه؟ میگه: نه ولی خیلی توجه میکن

  ترکه داشته تو اتوبان آبادان با سرعت میرفته که رادیو اعلام میکنه: رانندگان عزیز که در  لاین اهواز به آبادان در تردد هستند مواظب باشند که اتومبیل در لاین مخالف در حرکت است . ترکه که داشته فرمونو اینور و اونور می کرده میگه: لامصبا یکی دوتا که نیستن.!!!

ترکه دلش می گیره محلول لوله بازکن می خوره .!!!

         به عربه میگن میدونی چرا شمشیر امام علی دو شاخه بود ؟ میگه: برای اینکه شارژش بکنه.!!!

عربه ریش بزی میزاره گرگه می خورتش.!!!

       عربه با بچش گرگم به هوا بازی میکنه ، جو می گیرتش بچشو می خوره.!!!

      به ترکه میگن از چه جور لبی خوشت میاد؟ میگه : از لب جوب پشت خونمون.!!!

  یه پشه میشینه رو ترکه ، ترکه میگه: خدارو شکر نمردیم و یه گهی شدیم.!!!

     به ترکه میگن شما دانشگاه میرید؟ ترکه میگه: اگر بار بهم بخوره میرم.!!!

تركه داشته راديو پيام گوش ميداده،‌ گزارشگره ميگفته: راه بهارستان به امام حسين بسته‌است، راه انقلاب هم به امام حسين بسته‌است...
‌تركه ميگه:‌ باشه بابا بستس كه بستس، ديگه چرا هی قسم ميخوری؟!!!

     تركه رو داشتن به جرم قتل زنش محاكمه ميكردن، دادستان ميگه: سنگدل‌! تو وقتی داشتی زنت رو ميكشتی، ندای وجدانت رو نشنيدی؟!‌
تركه ميگه: نه والله! بس كه اين زنيكه جيغ و داد ميكرد ، مگه ميذاشت ما چيزی بشنويم؟!!!

تركه يه تيكه یخو گرفته بوده بالا، ‌داشت خيلی متفكرانه بهش نگاه می كرده. رفيقش ازش ميپرسه: چيرو نگاه ميكنی؟ تركه ميگه: ايلده ازش آب ميچيكه ولی معلوم نيست كجاش سوراخه.!!!

یه روز یه عربه میره تهران کلاس بزاره طرف ازش می پرسه: چین رفتی؟ میگه آره. طرف میگه: چه جلب یکی از خیابوناشو بگو؟ میگه: خیابونه شهید بروسلی.

جمشید شنیدم با دختری که می خواهی ازدواج کنی فقط 16 سال سن دارد چرا دو سال صبر نمی کنی تا عاقل تر بشه؟ جمشید: می ترسم که اگه عاقل تر بشه نخواد زن من بشه.

دو دیووانه از بغل استخر بیمارستان عبور میکردنند، دیووانه اولی ناگهان ساعت مچی خودش را تو استخر انداخت، دومی با کنجکاوی پرسید: این چه کاریه؟

اولی: می خوام بدونم بلده شنا کنه یا نه؟

دومی: کوکش کردی؟

اولی: نه

دومی: پس چطوری می خوای شنا کنه؟

سائلی بر در خانه یکی از اغنیاء آمد و چیزی طلبید صاحب خانه به غلام گفت: ای مبارک بگو به قنبر که بگوید به یاقوت که بگوید به بلال که بگوید به سائل چیزی نداریم. سائل گفت: خداوندا بگو به جبرائیل که بگوید به میکائیل که بگوید به اسرافیل که بگوید به عزرائیل اینکه جان صاحب خانه را بگیرد.

انیشتن دانشمند معروف روزی در رستورانی غذا میخورد بیش خدمت صورت غذا را به او داد انیشتن چون عینکش را همراه نداشت به پیشخدمت گفت خودت برایم بخوان، پیشخدمت در گوش او گفت آقا بنده هم مثل شما بی سوادم.

از يه بچه مشنگه ميپرسن پس جواب خون شهدا را کی بايد بده  ، ميگه خب معلومه آزمايشگاه

به آسمون نگاه ميکنم تو رو ميبينم ... به دريا نگاه ميکنم تو رو ميبينم  ... به دشت های سبز نگاه ميکنم تو رو ميبينم و حتی وقتی به قلبم نگاه ميکنم تو رو ميبينم ... بابا بيا برو اونطرف بگذار يه چيز بهتر ببينيم

   یه روز سه تا خانوم مرغه به هم میرسن اولی میگه چه روزگاری شده ، دیشب تو کیف دخترم یه عکس جوجه خروس پیدا کردم ..... دومی ميگه این که چیزی نیست یه روز دیدم دخترم تو خیابون داره با یه خروسه ميگه و ميخنده .... سومی ميگه اینها که چیزی نیست من دیشب تو کیف دخترم یه تخم مرغ پیدا کردم

     

 

   يك روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند يكي مي پرسه

 چي شده؟ ..... مي گويند : آخ جون پروند ه ها گم شده ، پروند ه ها گم شده

    به آقای پشندی ميگن سه تا اسم بگو توش الله داشته باشه .. ميگه شکرالله ، حمدلله ، سيندرلاه

يه بچه ايي تازه بدنيا اومده بوده ، شير مامانشو نمي خورده ، هر زن ديگه اي هم آوردن ، فايده نداشته بچه شير اونا رو هم نمي خورده تا اينکه يه زن سياه ميارن بچه شيرشو مي خوره بابائه مي گه : آهان ، پدر سوخته ، تو شيرکاکائو مي خواستي ما نمي دونستيم

     یک روز یک اصفهانی به پسرش میگه بابا برو در خونه همسایه و اره انها رو بگیر پسر میره و میاد میگه بابا نداد بابا میگه محترمانه بگو پسر میره و محترمانه میگه و بعد میاد میگه بابا نداد بابا باز میگه این دفعه برو خواهش کن پسر میره و بعد میاد میگه بابا نداد گفت به تو بگم که ما اره نداریم و بعد بابا میگه که عجب مردم خسیسی نمیخواد برو اره خودمونو از تو انباری ور دار بیار.

این جوک نیست که می خوام بگم یک اتفاق واقعی است یکی که تو شرکتی کار می کرد که گهگاه از شهرهای دیگر بسته های پستی داشتن که باید برایشان پس می فرستادن معمولا به خود اشخاص می گفتن که هزینه پست را برایشان بگذارند.(معمولا1000 تومان) یک روز یک آقایی از اصفهان تماس گرفت و قرار شد بسته اش را برای ما بفرسته و نیز گفتند که هزینه پست برایمان بگذارید خلاصه بعد از خیلی چکو چونه زدن گفتند که هرچقدر دوست داری بگذار داخل پاکت . گذشت و بعد از دوهفته بسته ایشون رسید دستشان می دونید چقدر داخل پاکت گذاشته بود ؟... اون ها که همگی مردن از خنده شما رو نمی دونم . ایشون 50 تومان گذاشته بودند.

یه روز یه اصفهانی با زن وپسرش میرن کنار رودخونه برای پیکنیک که برای نهارشون سه تا تخم مرغ می برند!!!!!! یدفعه پسرشون را آب ‏می بره که پدره داد می زنه:‏ خانوم بچه رو آب برد ‏ دو تا تخم مرغ بیشتر درست نکن

                       معلم: ببینم بچه ادب رو از کجا آموختی؟

         از سر مقاله روزنامه ها که همش توش فحش میدن.!!!

                                            ببینم بچه بابات خونس؟

        نه خیر رفته بیرون.

     بهش بگو هر وقت خواستی بری بیرون سرش هم با خودش ببره                                            بیرون چون الان سرش پشته پنجرست.!!!

دعای قبل از اتصال به اينترنت :اللهم اتصلنا الا ينترنت اللهم اعطني كانكشن في الدنيا والاخره انا نعوذ بك من كل ويروس الخبيصه العين الملعونيه و انا نعوذ بك من الديسكانكشن في الدنيا و الاخره برحمتك يا الرحمن الرحمين
العامين يا رب العالمين.

  یه روز یه ترکه داشته دست تو دست دوست دخترش تو خیابون میرفته.
گشت جلوشو میگیره میگه این خانم با شما چه نسبتی داره؟
یهو ترکه به دختر نیگا میکنه میگه والا منم نمیدونم،قبل از اینکه شما بیاین آقای سرابی بود،نمیدونم یهو این شد.!!!

 

قزوينيا بن لادن رو دستگير ميكنن.زنگ ميزنن به جرج بوش ميگن كامران و هومن رو تحويل بده بن لادن رو بگیر .!!!

     اولی: اگه گفتی برای کو بیدن یه میخ به دیوار چند تا ترک هم کاری میکنن؟
دومی: خوب یه نفر
اولی : نه بابا- ۷۲ نفر
دومی : چه طور ؟
اولی : یکی میخ نگه می داره یکی چکش ۷۰ نفر بقیه دیوار رو به طرف میخ هل می دن.!!!

بچه ترکه از باباش می پرسه:بابا گوز هم روزه رو باطل میکنه؟!
باباش میگه:اگر ازش لذت ببری آره.!!!

ترکه خیس میشه زنگ میزنه ولی کسی در رو باز نمیکنه.!!!

لره میفته تو آب زنگ میزنه سمبادش میزنند میبینند ترکه.!!!

   میدونی فلسفه ی "چس" چیه؟!
تلاش مرموزانه ی گوز برای حفظ آبرو .!!!

ترکه میره تو دل طبیعت هزم میشه.!!!

طبق آخرین خبر رسیده از بی بی سی ترکه رفت تونس ولی یه ترکه دیگه رفت نتونست.!!!

مادر : پسرم ، من دارم می رم خريد يه وقت به كبريت دست نزنی ها ؟!پسر : نه مامان جون من خودم فندک دارم.!!!

    ترکه قله اورست رو فتح ميکنه ، خبرنگارها جمع ميشن و ازش می پرسند : آقا رمز موفقيت شما چی بود؟ ترکه ميگه : والله آقا من اين چيزها حاليم نيست ، اگه بازم بهم بار بخوره ميارم اين بالا.!!!

تركه جونش به لبش ميرسه، تف می‌كنه می‌ميره.!!!

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 آدم‌ها

از پنجره نگاه مي‌كنم. مي‌آيند و مي‌روند، آدم‌ها، با خود و بي‌خود. وگاهي وجودشان را در همين كوچه‌ها و خيابان‌ها به جا مي‌گذارند و در پيچ ِ كوچه‌ و خيابان گم مي‌شوند، و بي‌خودي ِ خود به خانه مي‌روند و باز فردا به‌دنبال ِ خود در كوچه‌ها و خيابان‌هاي ِ هميشه‌ي اين شهر دربه‌در مي‌گردند كه شايد روزي گم‌شده‌شان را پيدا كنند.
گم شدن؟ پيدا شدن؟ شايد بي‌وقفه گميم و خود نمي‌دانيم.

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

خاطره

به جز اينش خاطره‌اي نبود. بارش باراني ورعدي و برقي و  نسيم ِ خنكي و تابش شديد آفتاب و كمي هم سرما و بلورهاي ِ سپيدي كه هرگز فرصت نكرد نامشان را بفهمد. سرگيجه‌اي در آخر و ديگر هيچ. همه‌اش را وقتي به ياد آورد كه  خش‌خش ِ خودش را زير ِ پاي ِ باغبانش مي‌شنيد.

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

خواب ِ حسرت

و در آن خواب ِ حسرت ، كه فاتح ِ هر شش قلعه و  پادشاه شدم ، تا مرز ِ جنون تاختم ... و دل ِ تمامي گردن‌هاي ِ نفرين شده، براي ِ داس ِ من تنگ بود ... اما دريغ از پادشاه ِ هفتم ... كه همه‌ي خوابم را برد.

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

خاموشی

خاموشی نادانی نیست. خاموشی معنای بندگی نیست. خاموشی سرآغاز بیداریست.

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

من و شکسپير

 

مي خواستم يک تراژدي خلق کنم.

به شکسپير و "رومئو و ژوليت " اش فکر کردم. ديدم حتی ، شکسپير هم نگذاشت رومئو به ژوليت برسد. هميشه خالق اثر ، قسمت ناب آن را مال خود مي کند.

هميشه همينطور است. اگر شکسپير ژوليت را نمي خواست "رومئو و ژوليت " يک کمدي بود.حالا که مشخص شد و من هم خالق اين اثر هستم ، اثر "من و تو" به جاي "رومئو و ژوليت" براي کمدي يا تراژدي کردن اثرم تو را آزاد مي گذارم. اگر به هم برسيم من که خالق اين اثر هستم آخرش تراژدي مي شود يا کمدي؟ تو بگو.

تو ، هر تصميمي بگيري من آن را اراده کرده ام. من رومئو هستم ، من شکسپيرم.

گريزي نيست ، ژوليت ِ کوچک

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

(  داستانی عجیب ولی واقعی )

 

 

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم  متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد . دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند )  در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم.  در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا  . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند  فضای عروسی  هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند . در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند . زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را  قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد.  زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم  دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

قزوينيه به جنيفر لوپز ميگه:تو که به اين خوشگلي هستي حيف نيست نماز نمي خوني؟

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

زندگي زيباست نه به زيبايي

 

حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي

 

جدايي..جدايي سخت است نه به سختي

 

 تنهايي

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

يارو ميره غذاخوري گارسونه ميگه خوراک زبان بيارم براتون ؟ يارو ميگه نه من

 

اصولا چيزي که از دهان يک حيوان خارج بشه نمي خورم گارسونه ميگه خب

 

حتما تخم مرغ مي خوريد

 

يه روز عقد كنون يه سگه بوده ازش ميپرسن آيا بنده وكيلم ؟ ميگه : با اجازه ي

 

مادر سگم و پدر سگم و 2تا خواهر توله سگم بله خوب بيد

 

کنکور هنر: اولين هنري که پس از ديدن چهره آرايش کرده دختران امروزي به

 

ذهن شما متبادر ميشود چيست؟ الف: مينياتور. ب: صافکاري، بتونه کاري و نقاشي

 

 اتومبيل!!!! ج: دوپينگ!!!! د: من به ناموس مردم نگاه نميکنم

 

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که

 

آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

 

 ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که

 

 گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد

 

 ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و

 

وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که

 

عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند

 

 تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و

 

رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

 

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا

 

بخوان به سوي خود تا که سبک شوم پناهگاه يک

 

کوچه دل و نگاه عشقت يک خانه غم و پناه عشقت

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

عشق صداي فاصله هاييست كه غرق ابهامند و با گفتن

 

 يك هيچ مي شوند كدر و هميشه عاشق تنهاست...

 

اتفاقي دوباره! انگار تقدير در اين است با خاطراتم

 

لحظه به لحظه پيوند خورده ام زندگي مي كنم نفس؛

 

هوا ؛گريه.. مي نويسم لحظه هاي زندگي را شادي غم

 

 عشق كه نر م نر مك مهمان دل مي شود شاد و پر

 

 غرور و چقدر نبض عشق پر صدا مي زند!... تنهايي

 

زندگي پر مي شود از شور عشق. عشق كه در زندگي

 

 پيدامي شود؛ هوا گاه نم دار گاه بهاري گاه غمبار مي

 

 شود زندگي يعني من يعني تويعني ما

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

زندگي همانند هنر نقاشي کردن است با مداد

 

مشکی که پاکني نداري که اشتباهاتت را پاک

 

 

 کني .

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

قلبم را نياز بيشتريست تا برون ريزم تمامي دردهايم
هر چند که دل سفره نيست
محرم کجاست...
و کدامين تان استقامتي چون...
تا بشنود آن گاه که سنگ صبور عاجز ماند
نشانم دهيد آن کس که سيل اشک مرا ديدن باشد
جايي که گونه هايمرفيق نيمه راه اين سفرند
من نخواستم سروي باشم بلند و آزاد
يا که تاکي پر حاصل
من به برگي زرد در پاييز قانع ام
اگر زير پاي عابري له شوم................

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست


هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود


نغمه پيوسته به جاست


خرم ان نغمه که مردم بسپارند به ياد

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

اجازه هست

                             دوست تان بدارم

                             بي اجازه

                             بچسبم

                             به مو هاي تان

                            و بياويزم

                            از آن دو راه پيچ پيچ سياه

                            روي شانه هاي تان ؟

                            اجازه هست

                            شب

                           پيش از بوسه ي  يخي ي ماه

                           شما را صدا کنم

                          به نام

                          و ببخشم

                         آرزوهاي پيش از خواب را

                         به دل تان

                        که نيازش نيست

                        انگار

                       هرگز

                       به آن؟

                      اجازه هست

                      بي اجازه

                     صداي تان کنم

                     ناگهان

                     و بپيچم

                    مثل عطرتان

                   ميان لاي لاي نرم نفس ها ي تان

                   پيش از

                   اين خواب داغ

                   که نشسته

                   پشت پلک ها ي تان ؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

دنبال کسي نگرد که بتوني باهاش زندگي کني ، دنبال کسي بگرد که نتوني بدون اون زندگي کني
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

عشق با يک لبخند شروع ميشه با يک بوسه رشد ميکنه و با اشک تموم ميشه.روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شکل ميگيره.نميشه تا وقتي که دردها و رنجها رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |


-
تا وقتي مريض نشي کسي برات گل نمياره
- تا فرياد نکني کسي به طرفت بر نميگرده
- تا گريه نکني کسي نوازشت نميکنه
- تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمياد  .

 

 و تا وقتي نميري کسي تو رو نمي بخشه ....

آره اين رسم رفاقت و دوستي تو بين ما آدمها هست که داره موج ميزنه ؛ اميدوارم که به خودمون بيايم و اين خصلت رو کنار بزاريم

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

خدايا به هركه دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است
و به هركه دوستتر ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

اگر ماه بودم
به هر جا كه بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
وگر سنگ بودم
به هر جا كه بودم
سر ره گذار تو جا مي گرفتم
تو گر ماه بودي
به صد ناز شبي بر سر بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي
به هر جا كه بودي
مرا مي شكستي
مرا مي شكستي

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |


شادي بي دليل ٬ سرگرمي دائمي و اعلام خواسته هايش با تمام قوا

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت

بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع

گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا

هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي

خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که

شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

 شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي

به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رعبتي ندارم که

بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام

شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد.

وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من

عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون

مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند،

آها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود

محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي

درنگ خاموش شد . کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه

شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي

خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر

نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباشد، تا

وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع

هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان

کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها 

را روشن کرد.

بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد

هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود

حفظ کنيم .

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط کیا| |

خبرت هست ؟ که از خويش خبر نيست مرا

 

گذرى   کن  که  زغم  راه  گذر  نيست  مرا
 
گر   سرم  در سر سو دات رود نيست عجب
سرسواى    تو   دارم   غم   سرنيست  مرا
 
بي   رخت  اشک  همى بارم و گل مي کارم

 

 

غير  ازين  کار  کنون  کار  دگر نيست مرا

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط کیا| |

جايي كه من نشستم صداي آب مياد دستها تونرو به آب بديد و بذاريد خاكهاي روي دستتونو با خودش ببره.
دستتونو به آب بديد اما سعي نكنين آب رو تو دستاتتون نگه دارين.
هيچ وقت يه جا لنگر نندازين هيچ وقت براي هميشه تو خاك نمونين .
با يه قطرهء آب تا بستر سخت سنگهاي عمق زمين ميريم، با يه ذرهء بخار به آسمون بر ميگرديم.
با دونه هاي برف روي تن نحيف شاخه ها رو مي پوشونيم و دستامونو به هم ميديم و روي خاك جاري ميشيم.
قطره هاي آب هميشه تو رو به دنياهاي جديد ميبرن.
هميشه دنياهاي جديدي براي كشف كردن هست. هميشه قطره هايي كه باها شون همراه بشي.
هميشه دنياهايي كه توش كهنه نباشي. هميشه جرياني كه توش تنها نباشي.
 
كه من نشستم صداي آب مياد دستها تونرو به آب بديد و بذاريد خاكهاي روي دستتونو با خودش ببره.
دستتونو به آب بديد اما سعي نكنين آب رو تو دستاتتون نگه دارين.
هيچ وقت يه جا لنگر نندازين هيچ وقت براي هميشه تو خاك نمونين .
با يه قطرهء آب تا بستر سخت سنگهاي عمق زمين ميريم، با يه ذرهء بخار به آسمون بر ميگرديم.
با دونه هاي برف روي تن نحيف شاخه ها رو مي پوشونيم و دستامونو به هم ميديم و روي خاك جاري ميشيم.
قطره هاي آب هميشه تو رو به دنياهاي جديد ميبرن.
هميشه دنياهاي جديدي براي كشف كردن هست. هميشه قطره هايي كه باها شون همراه بشي.
هميشه دنياهايي كه توش كهنه نباشي. هميشه جرياني كه توش تنها نباشي.

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم
وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتي که او تمام کرد من شروع کردم
وقتي که اوتمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي کردن است
مثل تنها مردن

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

زندگي اجبار است ....مرگ انتظار است.....عشق يک بار است .....جدايي دشوار هست ياد تو تکرار هست . !

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |


بي تو، مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:
- «
از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن،
آب، آيينه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن»!

با تو گفتمحذر از عشق!؟- ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»

باز گفتم که:« تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذز از عشق ندانم، نتوانم

اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت...

اشک در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم.

***
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر عاشق آزرده خبر هم،
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

اگر هر روز كار خود را به خدا واگذار كنيد، آسوده تر سفر خواهيد كرد.
- وقتي حداكثر كوشش خود را به عمل آورديد، بقيه را خدا انجام مي دهد.
- وقتي دعا مي كنيد خداوند تنها بخشي از كار را انجام مي دهد، كه خودتان قادر به انجامش نيستيد.
- جهان در صورتي شما را باور مي كند و به آرزوهاي شما پاسخ مي دهد كه ابتدا خودتان را باور كنيد.
- تنها چيزي كه خدا از ما خواسته اين است كه او را بخوانيم و از او درخواست كنيم.
- هنگامي دچار رنج مي شويم كه ارتباط خود را با خداوند فراموش كنيم

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

بر سر بالین ٬ طبیب از نالهء من زار شد

 

                                                  از برای صحت من آمد و بیمار شد ... !

  

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

بخواهيد تا به شما بدهند،  بجوييد تا بيابيد،  در را بزنيد تا به روي شما باز کنند.

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 سازمان تبليغات اسلامي آمريکا اعلام کرد : جمعه ها مراسم نوحه خواني شهداي 11 سپتامبر برگذار ميگردد ، مکان مهديه واشنگتن با حضور مداحان ارجمن حاج مايکل جکسن و حاجيه خانم جنفير لوپز
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

از من پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو؟ گفتم زندگيمو! قهر کرد و رفت. اما نمي دونست که تمام زندگي من اون بود

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه و گرنه زود پير ميشه

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه

دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره

يه جاده بايد انتها داشته باشه و گرنه مثل يه کلاف سردرگمه

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره :

جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

    اگه غرورتو به خاطر اوني كه دوستش داري از دست بدي

 

       اشكالي نداره!!!

 

         ولي مواظب باش به خاطر غرورت اوني رو كه دوستش داري

 

       از دست ندي...

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

زندگی آتش گهی دیرینه پا بر جاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

 

  گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

    باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

  اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)

    وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

   متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

       بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

 اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)...

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

زندگي آب راهي است به

 

 

 نام وفا 

 

 

 ميريزد به جويي به نام

 

 صفا

 

 

 ميرود به رودي به نام

 

 عشق

 

 

 ميرسد به دريايي به نام

 

 وداع

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

آنکه می گرید یک درد دارد

آنکه می خندد هزار درد

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

  آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم

           از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

                 تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم

                               شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم...

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

عشق

مرا جرات نگريستن به چشمانت نيست
چشمان تو مرا افسون ميكند
-افسوني افسانه اي-
نميدانم در برق نگاهت چيست
كه اينگونه مرا مسخ ميكند
-چه عاشقانه مرا مسخ ميكني!
كاش ميدانستم در تبسم تو چيست
كه غمناك ترين دل دنيا را اينگونه شاد ميكند
-چه مهربانانه تبسم ميكني!
دستان تو مرا بال پرواز است
و من كبوتري عاشق,مشتاق به پرواز
در صحن قلب تو
-چه صادقانه عاشقت شدم

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط کیا| |

  رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک

          تمام کوچه را تر کردم

    وقتی که شکست بغض تنهایی من

        وابستگی ام را به تو باور کردم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط just me!aloan| |

چشم هایم را نمی بندم

اشک هایم را نمی بارم

از خنده لب فرو نمی بندم

همان شکوه دیرین را میهمانم من!

 

عاشقانۀ کهن ،

چشمه ای که با تلاوت عشق جوشید!

راز زخم های پارین را

چگونه بر گونه الماس شست؟

کسی ، کو ؟چه میداند؟

راز اشک هایت را؟

کسی ،کو؟ که میبیند؟

 

چشم هایم را نمی بندم

تا ببینمت!

اشک هایم را نمی بارم

تا نگریمت!

از خنده لب فرو نمی بندم

تا به گلخند لبهایت میهمانم کنی!

 

به هیچ تازیانه ای، لب از خنده فرونبستم

اگر چه به ریسمان شب دوختندش!

گریه ام را نمی بخشم اما،

جز به مخمل گیسوانت که آرامش ام بود!

نمی بخشم آنکه جوانیم را به مسلخ برد!

 

من از فرود لرزان اندیشه های کهن فراجستم

و قلب هایی که تیر و سنگ را بشارت دادند.

چه بیشرمانه عشق را به دار کشیدند

و انسانیت را به مسلخ!

نمی بخشم،

نمی بخشم،

هر گز نمی بخشم آنکه اشک هایت را به یغما برد،

و جوانیت را به مسلخ کشید!

 

در کلبه ای که آرزوی دیرین مان بود

هنوز هیمه ای هست که بسوزد

و شعله شمعی که گرما بخشد

تبسم سرد لب ها را!

دست هایم را بگیر !

دست هایم را بگیر

آهنگ قلب هامان به هم آمیخته

دست هایم را بگیر!

نیاز من احساس گرم توست

و وجودت که آشیانه ام را بارور کند

دست هایم را بگیر

نگاهم کن و دست هایم را بگیر!

سبزینه های باغچه با اشک هایمان میرویند

نگاه کن ،